مترسک و کلاغ....

 مترسک؛ زیر آفتاب داغ تابستان ، از آن همه بیهودگی و روز مره گی، به ستوه آمده بود....

نمیدانست برای چه آنجاست؟نمیدانست چه میکند ؟ لحظه ها ، سالی بر او میگذشت و روزها قرنی! گویا تنها ، نفرینی ابدی، او را وادار کرده بود که تمام عمرش را در این دنیا، سر پا بایستد، و تنها............ تنهای تنهای تنها، بدون همنفسی، بدون هم صحبتی، بدون .......؟؟

بدون همه چیز میدید خودش را ، الّا تنهائی....!!؟!! آنقدر تنها میدید خودش را، گویا تمام میراث تنهائی جهان را، یکجا به او پیشکش کرده بودند......................

یکی از همان روزهای بیهوده!  تصمیم گرفت آن میراث نفرینی را بدور افکُنُد، و فقط هم صحبتی داشته باشد.... کسی چه میداند؟ شاید هم همدلی!!!!قدم از خودش بیرون گذاشت وبا سری بالا، به دیگران هم نگاه کرد!!!! نگاه کرد...... نگاه کرد..... دید و دید و دید........ تا ..... برای بار چندم ....نگاهش به کلاغ بزرگ و سیاهی افتاد، که بر روی درخت تبریزی کنار پرچین مزرعه، به همراه موسیقی باد، با شاخه های جوان تبریزی میرقصید و به او هم؛ زل زده بود! در دل کلاغ چه میگذشت ؟؟؟............. شاید او هم از تنهائی به تنگ آمده بود؟؟؟ مترسک دل باخت! دل بست! نه یک دل...... که صد دل ...... فریاد زد : عاشــــقـــــتـــــم!!!!؟؟؟؟ اما ته دل نداشته اش، صدا اینگونه پیچید : از تنهائیم گریزانم...!!!

کلاغ  نیشخندی زد که به لبخند شبیه بود!! و چشمکی زد و با ناز، پرگشود و بر روی دستهای مترسک فرود آمد و نشست... کلاغ،حالا دیگر مطمئن شده بود که، آنکه تا دیروز جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت، تکه هائی از چوب و پارچه است ، که حتی نمیتواند معشوقه اش را در آغوش بگیرد....!!! تمام وجود مترسک شور بود و دلخوشی؛ تمام وجود کلاغ هم.......!!!

چه هم آغوشی پر تمنا و پر امیدی!! در دل یکی شوق وصل موج میزدو در دل دیگری، سیر شدنِ بدونِ پرواز..... اما مهم این بود که هر دو میگفتند: عــاشــقــتــم!!!!!

دو ماه بعد......... کلاغ سیاه تپلی، بر روی تن خزان زده  تبریزی موقر، بالهایش را میجورید؛ و به مترسکی نگاه میکرد، که واژگون، روی هیزمهائی که برای گرم کردن کلبه مزرعه دار؛ در گوشه مزرعه، تلنبار شده بودند، افتاده بود، و تنش هنوز، بوی فحش های مزرعه دار ی را میداد، که غارت مزرعه اش را، توسط خیل کلاغهای سیاه، تنهاو تنها، به گردن مترسک انداخته بود......

بعد از فریادهای مزرعه دار بود که تازه مترسک به خودش آمده بود، که او ، آنقدر ها هم تنها نبود... او انقدر ها هم بیحاصل روزها را به شب نمی آورد... او مسئول حفظ مزرعه بود!!!! تازه وقتی توسط دستهای بزرگ و پینه بسته مزرعه دار از زمین جدا شد، دانست که زمین در پایش افتاده بودو پاهای او را عاشقانه در آغوش گرفته بودتا او بتواند بایستد..... تمام گندمهای قد و نیم قد ، عاشقانه او را مینگریستند ، که همچون کوهی ، سایه بر سر انها انداخته بود، آری.......... همان وقت بود که مترسک فهمید؛ که ایکاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه میکردو میفهمید که تنها نیست، بیهوده نیست؛ و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم میشنید؛ که فارغ از منقار سیاهش که فریاد میزد عاشقتم؛ با رذالت میگفت: چه لقمه بزرگی!! چه لقمه ارزانی!! .... وای دریغ.... که دیر فهمید... دیر دید....  و این شد ...... که ..... حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه شد!!!

محمد جاوید – 27-02-1390 هشتگرد

/ 3 نظر / 145 بازدید
نیلوفر تقدیمی

سلام واقعا قشنگ مینویسی مرحبا به این همه ذوق قشنگ نوشتن راستی اگر خواستی بهم سر بزنی اسم و فامیلمو سرچ کن من سراب بی کسی ام[خداحافظ]

رها

سلام. داستان جالی بود. تحت تاثیر قرار گرفتم. واقعا آفرین. خوشحال میشم به منم سری بزنید.

من

خیلی تاثر برانگیز بود ایکاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه می کردو می فهمید که تنها نیست، بیهوده نیست؛ و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم می شنید؛ [ناراحت]