مــشــقِ عــشــق
چه سخت تمرینی است زندگی کردن با عشق؛ شاید همین باشد علت هبوط ما ....؟؟؟
فقر ، چیزی را " نداشتن " است، صمد بهرنگی من به داشته هایت احترام نمیگذارم؛ به داده هایت احترام میگذارم من به مدرک تو احترام نمیگذارم ؛ به درکی که در رابطه ات با من بکار میبری احترام میگذارم من به ثروت تو احترام نمیگذارم؛به معرفتی که در برخورد با من بذل میکنی احترام میگذارم من به نژاد تو احترام نمیگذارم؛به فرهنگی که از خود بروز میدهی احترام میگذارم من به جنسیت تو احترام نمیگذارم؛ به شخصیتی که در مواجهه با من از خود نشان میدهی احترام میگذارم. من به افکار و شعار های تو احترام نمیگذارم ؛ من به عمل تو احترام میگذارم..... من به داشته هایت احترام نمیگذارم؛ به داده هایت احترام میگذارم محمد جاوید-اردیبهشت 1391-هشتگرد عشق آمدنی است....... محمد جاوید- 27-فروردین-91- هشتگرد پ.ن: کنتراست = تضاد بین روشنی و تاریکی محمد جاوید- 28.دیماه .90 - هشتگرد دردا.....نمیدانم باید "دلگرم" بود یا "دلگیر" ؟؟؟؟ که اصغر فرهادی ، فقط یک گوشه کوچک از فاصله بین دغدغه ها و خودخواهی های رایج در این "مملکت عشق ممنوع" را بین دو جنس مکمل به تصویر کشید وتمام دنیا را تحت تاثیر قرار داد؛ براستی به کدامین قهقرا رهسپاریم؟ که این رقابت ها و خود خواهی ها، روزمره گی مان شده و دیگر هیچ کَکی هم پیدا نمیشود که وجدان خواب آلودمان را بگزد........ سفر از سنت به مدرنیته مدتهاست در این "بوم" آغاز شده ، اما به قیمت تخریب یکدیگر ........ به کجا میرویم ؟؟؟؟؟؟؟؟ محمد جاوید-27.دیماه.90-هشتگرد نوشت : چه میدانیم .... شاید ما هم محصول همخوابگی نهانی شیطان و حوا باشیم...... اینقدر ها هم بعید نیست!!!!! محمد جاوید-زمستان 90-هشتگرد گفت : تو ماه هستی....... گفتم : تو هم آسمونی...... بودنم به بودنت بسته ست، بدون تو ، من هیچم!!!! جه خوبه که امشب بلند ترین شب ساله……… لا اقل امشب میتونم یه دقیقه بیشتر هم که شده خیلی چیزا رو توو خلوت شبانه ام نگاه کنم به بعضی چیزها بخندم از ته دل و اشک بریزم برای خیلی چیزا آخه وقتی شبه، هیچ کس اشکتو نمیبینه که بخواد ازت چیزی بپرسه هیچ کس هم نیست که به خندیدنت حسادت کنه یا بخواد پیش خودش بگه، اینم دیوونست!!! امشب شب خوبیه برای یک دقیقه بارش بیشتر…… بدون هیچ نقابی….. عجب شب خوبیه این یلدا یلدا تون مبارک محمد جاوید-یلدای 1390-هشتگرد گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم یه وقتائی..... یهو یه ادمی سر راهت قرار میگیره؛ که دلت رو میلرزونه..... انگار سالهاست میشناسیش..........اون وقته که یه دلشوره میاد سراغت؛ یه حس عجیب و غریب.... اون آدمه میره....اما جای نگاهش رو ، روی تمام روحت جا میگذاره..... و تو می مونی و یه حال عجیب که نمیدونی خوبه یا بد ؟ نمیدونی باید حالت خوب باشه یا بد ؟ نمیدونی اگه دوباره دیدیش میتونی بهش بگی اونی رو که توو دلته ؟؟ یا باید ساکت باشی و فقط نگاهش کنی ؟؟؟؟ میخوای بهش بگی ، اما توو وجود خودت از اینکه آخرش رو میدونی تمام تنت میلرزه، میخواهی نگی.....یه چیزی درونت نیشت میزنه........لعنت به این تجربه ها ...... الان ، برای من ؛ از اون یه وقتاست............. چه کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو میدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ محمد جاوید - 21-آبان- 1390 - هشتگرد یک عده از دوستان خوبم ابتکار بخرج دادند و یه قرار زیست محیطی رو ترتیب دادن...... از بس که آشغال و زباله های گردشگر نما ها توو جزیره میانگکاله ولو شده ، دلشون سوخته برای پرنده های مهاجری که میخوان مدتی رو در کشورمون بمونن....لینک مطلب رو میگذارم.....این کمترین کاریه که در برابر اقدام بزرگ و سمبولیک اونا میتونم انجام بدم.....ضمن اینکه، با کمال افتخار همراهشون میرم و امیدوارم که هر کدوم از شما دوستای خوبم که این مطلب رو میخونید ، با لینک دادن به وبلاگ میانکاله ، تبلیغ رو بیشتر کنید تا این اقدام بیشتر منعکس بشه....به امید روزی که زمین از شر ساکنانش در امان باشه...... http://miankalehsit.persianblog.ir/post/329/ روزگارتون قرین عشق و برکت....... تا بعد.......بدرود
محمد جاوید- هشتگرد یه روزائی، وقتی 7-8 ساله بودم؛ یه آدم 20 ساله رو که میدیدم، فکر میکردم چقدر بزرگه!!!!! وقتی 20 ساله شدم، یه وقتائی که یه آدم 30 ساله رو میدیدم ، فکر میکردم: اوووووه، چقدر بزگتر از منه، و ، خوش بحالش، چقدر بزرگه!!!!!!! وقتی 30 سالم شد ؛ آدمهای 40 ساله برام حکم یه پیش کسوت رو داشتند و بزرگ بودن... الان که 40 سالمه، وقتی یه آدم رو میبینم ، دیگه برام مهم نیست که چقدر بزرگه،اینروزا ملاکم اینه که : چقدر آدمه ، آدمه؟؟؟ نمیدونم...... شاید تو مرز 50 سالگی (اگه تقدیرم باشه که هنوز توو این دنیا موندنی باشم) این نوشته رو یه بار دیگه بنویسم ، با یه پارگراف اضافه ؛ که توش خواهم نوشت: وقتی 50 سالم شد ، فهمیدم که .................... محمد جاوید - آخرین روز تابستان 1390 - هشتگرد سالهابود ، کودکانه، در رویائی شیرین..... خود را در اغوش مادری میدیدم؛ مهربان.. که فداکارانه، پستان پر از زندگیش را در دهانم نهاده بود .....و.... من میمکیدم....."شیره زندگی" را..... تنها، وقتی " چشم گشودم" دیدم...... تنها هستم و پستانک خیال در دهانم......... باید برخاست.......... به دور باید افکند، پستانک های خیال را، و "تنها" بود............. در آغوش پر مهر "زنـــــــــدگــــــــی" "لحظه حال" را ،مکیدن باید..... محمد جاوید-17-5-1390هشتگرد یک سال پیش بود که بالاخره نوشتن مشق عشق رو شروع کردم..... بالاخره خودکار رو کنار گذاشتم و دستم رو با کیبورد آشتی دادم و به دلم هم گفتم : با هاش خوب باش.... اونم مثل کاغذه.... فقط یکمی مدرن تر !!!! بگو اونی رو که چند وقتی بود با کاغذ و خود کار میگفتی...... و حالا .... یکسال گذشت از اون نصیحت من ..... از دلم ممنونم.... قبول دارم که هنوز هم خیلی وقتا باید کاغذ رو ببینه تا بتونه حرفاش رو بهش بزنه...اما انصافا با دوست جدید و مدرنش هم درد دلهائی داشت..... یکسال..... 365 روز...... چقدر زود گذشت..... یکسال با خودم گفتم: از دل برود هر آنکه از دیده برفت!! اما دیدم : از دیده برفت آنکه از دل نرود....!!! از اون شوریدگی پارسال اما..... الان یه غم کهنه مونده که دیگه نمیشه از خودم جداش کنم...... با وجودم گره خورده و باعث خیلی از اتفاقائی شده که امروز که میبینمشون از وجودشون خرسندم...... بگذریم.... توو این یکسال با خیلی از دوستانی آشنا شدم که ندیدمشون، اما از راه دور تونستیم با هم دوست بشیم و دغدغه "غم و شادی" همدیگر رو داشته باشیم.... یه عده موندن و یه عده رفتن ....اما این مهمه که همه موندنی شدن!!! از همه موندنی ها سپاس گذارم ..... همه دوستانی که با مهرشون من رو به این دنیای مجازی سنجاق کردن و بهونه ای شدن که بتونم بنویسم و درد دل کنم..... و اونا گوشای خوبی شدن برای شنیدن ...... از همه تون ممنونم....... و دیگر اینکه: ماه رمضان از راه رسید.... کاری به حکومت و نوعش و این که چی به سر اعتقادات مردم اورده ندارم..... فقط در یک کلمه : امیدوارم توو این ماه مبارک، قدر خودمون رو بیشتر بدونیم و آزمونی بشه برای اینکه ببینیم چند مرده حلاجیم!!!! از همه تون التماس دعا دارم.......... و دست آخر هم: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...... هر کجا هست خدایا، به سلامت دارش. یا حق....... محمد جاوید- 9-5-1390 (برابر با اول ماه رمضان) هشتگرد خدا گوش کن؛این منم یار دبستانی؛باهات کلی حرف دارم؛ سی ساله که خوابیدی و خبر نداری که... طاهره خانوم هنوز گوشه ی مریض خونه س؛کبری تصمیم به خودکشی گرفته آخه فیلمش بیرون اومده؛چوپان دروغگو رئیس جمهور شده؛جنازه ی سوخته ی سفید برفی رو اطراف جنگل پیدا کردن؛میگن هفت کوتوله ها یکجا بهش تجاوز کردن؛بیچاره زیبای سوخته! خدا با توأم گوش کن... دهقان فداکار منتظر اجرای حکم اعدامشه؛گیله مرد هنوز داره صدای شیون زنشو اینبار از سمت کهریزک می شنوه؛قانون اساسی ما شده قانون جنگل؛شیر رو تو خونه اش زندونی کردن و روباه مکار با جسم ناقصش شده سلطان جنگل؛آخ که کجایی سردار جنگل! دختر کبریت فروش به خودفروشی افتاده؛گروههبان گارسیا سرلشکر شده؛زورو رو به جرم اغتشاش دستگیر کردن ؛میگن آقا گرگه خانوم بزی رو صیغه کرده و شنگول و منگول وحبه ی انگور آواره شدن؛ارباب لگری شده دادستان کل کشور؛خدا بیامرزه عمو تم رو آخرش راحت شد... خدا پاشو؛چقد می خوابی؛ سی سال کمت بود؟ یار دبستانی،دبیرستانی شد و دانشگاهی شد و چوب الف هنوز رو سرشه! خدایا به خدا نیستی؛اگه هستی پس کجایی؛اگه تو هستی پس اینا چرا هستن و اگه نیستی پس چرا میگی هستی؟ خدا تورو خدا دیگه پاشو... (نقل قول از سایت بالاترین) ذهن را رها کن و به دل درآویز. این نخستین تغییر است. کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن. روشنفکری کمتر، الهام بیشتر، فکر کردن با فریب همراه است. وا می داردت که احساس کنی به کارهای بزرگ مشغولی. اما تنها به برپایی قصرهایی بی بنیاد دست می یازی. آری، افکار چیزی نیستند جز قصرهایی در ورای آسمان.......!!!! مترسک؛ زیر آفتاب داغ تابستان ، از آن همه بیهودگی و روز مره گی، به ستوه آمده بود.... نمیدانست برای چه آنجاست؟نمیدانست چه میکند ؟ لحظه ها ، سالی بر او میگذشت و روزها قرنی! گویا تنها ، نفرینی ابدی، او را وادار کرده بود که تمام عمرش را در این دنیا، سر پا بایستد، و تنها............ تنهای تنهای تنها، بدون همنفسی، بدون هم صحبتی، بدون .......؟؟ بدون همه چیز میدید خودش را ، الّا تنهائی....!!؟!! آنقدر تنها میدید خودش را، گویا تمام میراث تنهائی جهان را، یکجا به او پیشکش کرده بودند...................... یکی از همان روزهای بیهوده! تصمیم گرفت آن میراث نفرینی را بدور افکُنُد، و فقط هم صحبتی داشته باشد.... کسی چه میداند؟ شاید هم همدلی!!!!قدم از خودش بیرون گذاشت وبا سری بالا، به دیگران هم نگاه کرد!!!! نگاه کرد...... نگاه کرد..... دید و دید و دید........ تا ..... برای بار چندم ....نگاهش به کلاغ بزرگ و سیاهی افتاد، که بر روی درخت تبریزی کنار پرچین مزرعه، به همراه موسیقی باد، با شاخه های جوان تبریزی میرقصید و به او هم؛ زل زده بود! در دل کلاغ چه میگذشت ؟؟؟............. شاید او هم از تنهائی به تنگ آمده بود؟؟؟ مترسک دل باخت! دل بست! نه یک دل...... که صد دل ...... فریاد زد : عاشــــقـــــتـــــم!!!!؟؟؟؟ اما ته دل نداشته اش، صدا اینگونه پیچید : از تنهائیم گریزانم...!!! کلاغ نیشخندی زد که به لبخند شبیه بود!! و چشمکی زد و با ناز، پرگشود و بر روی دستهای مترسک فرود آمد و نشست... کلاغ،حالا دیگر مطمئن شده بود که، آنکه تا دیروز جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت، تکه هائی از چوب و پارچه است ، که حتی نمیتواند معشوقه اش را در آغوش بگیرد....!!! تمام وجود مترسک شور بود و دلخوشی؛ تمام وجود کلاغ هم.......!!! چه هم آغوشی پر تمنا و پر امیدی!! در دل یکی شوق وصل موج میزدو در دل دیگری، سیر شدنِ بدونِ پرواز..... اما مهم این بود که هر دو میگفتند: عــاشــقــتــم!!!!! دو ماه بعد......... کلاغ سیاه تپلی، بر روی تن خزان زده تبریزی موقر، بالهایش را میجورید؛ و به مترسکی نگاه میکرد، که واژگون، روی هیزمهائی که برای گرم کردن کلبه مزرعه دار؛ در گوشه مزرعه، تلنبار شده بودند، افتاده بود، و تنش هنوز، بوی فحش های مزرعه دار ی را میداد، که غارت مزرعه اش را، توسط خیل کلاغهای سیاه، تنهاو تنها، به گردن مترسک انداخته بود...... بعد از فریادهای مزرعه دار بود که تازه مترسک به خودش آمده بود، که او ، آنقدر ها هم تنها نبود... او انقدر ها هم بیحاصل روزها را به شب نمی آورد... او مسئول حفظ مزرعه بود!!!! تازه وقتی توسط دستهای بزرگ و پینه بسته مزرعه دار از زمین جدا شد، دانست که زمین در پایش افتاده بودو پاهای او را عاشقانه در آغوش گرفته بودتا او بتواند بایستد..... تمام گندمهای قد و نیم قد ، عاشقانه او را مینگریستند ، که همچون کوهی ، سایه بر سر انها انداخته بود، آری.......... همان وقت بود که مترسک فهمید؛ که ایکاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه میکردو میفهمید که تنها نیست، بیهوده نیست؛ و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم میشنید؛ که فارغ از منقار سیاهش که فریاد میزد عاشقتم؛ با رذالت میگفت: چه لقمه بزرگی!! چه لقمه ارزانی!! .... وای دریغ.... که دیر فهمید... دیر دید.... و این شد ...... که ..... حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه شد!!! محمد جاوید – 27-02-1390 هشتگرد تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت و به ناباوری و غصه ی من خندیدند، اه ای رفته سفر، که دگر باز نخواهی برگشت، کاش می امدی و می دیدی که عرصه ی این دنیای بزرگ، غم الوده ی جدایی هاست و بدانی که: از دل نرود هر انکه از دیده برفت... درود بر تمامی دوستان خوبم..... مدتی است که در گیر خود شناسی هستم؛ اونم توسط یک استاد وارسته و اهل دل، سرکار خانم دادبه....... از اونجائی که این رسم (بخوانید قانون) کائناته ، که وقتی نیتی رو میکنی و وارد راهی از راههای معنوی میشی، متضاد ها آشکار میشن تا همت و پشتکارت را محک بزنن، برای من هم این مسئله در حال وقوعه و دلیل غیبت ها و گاه گاه سر زدن هام رو هم همین میدونم. یه مطلب نوشتم، و امیدوارم که بزودی، ویرایشش کنم و براتون روی وب بگذارم. اما حرف اصلیم........ اینه که ....... از همه دوستای خوبم که با پیغام هاشون من رو شرمنده لطف و دوستی شون کردن، کمال تشکر رو دارم و از همین جا، از همشون عذر خواهی میکنم که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم و بطور خصوصی براشون جواب بنویسم....علتش رو بالا نوشتم، امیدوارم که من رو عفو کنین و من رو از حضورتون بی بهره نگذارید، ضمن اینکه : خیلی به دعاتون محتاجم، برای استقامتم توو این مسیر و شکیبائی در گذر از ناهماهنگی های پیش اومده .......... براتون یه دنیا عشق و آرامش و صلح طلب میکنم...... دوستتون دارم...... تا بعد یــــــــــــا حــــــــق چه ساده است..... پاک کردنِ رویِ میزی، که سهوا کفشم را روی آن گذاردم....... تو بگو، تو، مدعی........ چگونه، جای پاهای لجن آلودت را بر تمام روحم پاک کنم.... دستمالی سراغ داری ؟؟؟؟ به من هم نشانش بده......... من آلوده توام....... به دیدارم بیا، پروا نکن....... کمرنگ تر از آنم که به "من" آغشته شوی......... اما......... خودمانیم........ گیرم به "من" هم آغشته شدی!!! مگر از سیاهی بالاتر هم ،رنگی هست ؟؟؟؟؟ نترس.... نزدیکتر بیا... محمد جاوید- 12-آذر 89 آنچه پرنده را وادار میکند که بال بگشاید و پر بزند، در قفس............... علیرغم تمامی دردها، در لحظه برخورد با میله های آهنی...... یا میله های برنجی ....... شوقی است که به پرواز دارد......... رو یائی ست که با آسمان بافته است..... و دور خیزی ست به سوی بینهایت اش.....!!!! روزی...... در لحظه ای ابدی....... در قفس ، گشوده خواهد شد...... آن لحظه.......... مرحمِ کبودی های روی سینه پرنده است، آن لحظه........... گاهِ تحقّقِ رو یاهای پرنده است؛ آنچه باعث میشد، که بال بگشاید و پر بزند در قفس..... علیرغم تمامی دردها، در لحظه برخورد با میله های آهنی...... یا میله های برنجی ....... محمد جاوید –آبان 1389 در گورستانی قدیمی و متروک.......... خارج از شهر پر هیاهو........ میهمانِ، آیندِگانِ ، خیلی گذشته ها بودم..... چه نجیبانه مرا پذیرفتند...................... بی هیچ غرور و تکلّفی؛ لختی آسودم........... آسوده..... در ازای این همه میهمان نوازی، تنها، با کلامی........ از حضورشان رخصت می طلبم...... خدایتان رحمت کند........... (بیاد مرحومه، مرضیه زند تهرانی....... آنکه هرگز ندیدمش، ولی حسش کرده ام!!!) محمد جاوید- سوم – آذر- 1389 واژه...... مولودِ نامیمونِ وصلت روح و احساس است......... واژه محدود است........... واژه نا رساست ............ واژه ناقص است............ وقتی روح، ترغیبت میکند به فریاد......... و صدائی از حنجره ملتهبت بیرون نمی جهد، تازه، پی میبری........... که، چقدر شهر واژه حقیر است ؛ در برابر سیل احساس . چقدر توان فرساست، ریختن دریای احساس درون ظرف بی مقدارِ واژه!!!!!! ، و چه بیهوده تکراری است........... بی جا نبود که شاعری گفت : سکوت ؛بالاترین ترجمانِ فریادِ روح است......... سکوت میکنم............. واژه محدود است........... واژه نا رساست ............ واژه ناقص است............ محمد جاوید- آبان 89 یکی از فرزندان عشق، هنر نام دارد........ دوستی برایم نوشت : و فرزند هنر، انسان است!!!!! برایش نوشتم: و کدام انسانی است که قدر خود را بشناسد و افتخار کند به فرزند هنر و نواده عشق بودن؟؟؟؟؟ .....آنم آرزوست..... برایم نوشت : آدمی که با پوست انداختن، موفق شود به انسان شدن....... برایش نوشتم: این پوست اندازی یا به قولی زایمان، هر چند درد ناک ، اما نتیجه اش مشعوف کننده است.... کاش همه ما آدم های دو پا، این زایمان رو به موقع انجام بدیم.... قبل از اینکه به یائسه گی دچار بشیم..... ودیگر ننوشت.......... گوئی Disconnect شده بود !!!!!!! در ماه مهر.... بی مهری هایت به اوج رسید..... چه تناسبی......!!!!!! شاید، نگاهت بجای مهر، به پائیز بود؟؟؟ محمد جاوید چقدر ساده است؛ دعوا کردن بچه های کنجکاوی که، تنها..... با یک شیلنگ آب، و قرار دادنش در سطل زباله پارک زنده بودنشان را جشن میگیرند...؛ توسط ما آدم بزرگ ها!!!!!!! نکند........ به این جشن.... حسد میبریم؟؟؟ محمد جاوید همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی. ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم. مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند. وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان.اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد. چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن. فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد. بر گرفته از وبلاگ فرجام پائیز از راه رسید.. سی و نهمین پائیز زندگی من.. ولی ، اینبار،من ، زرد شده ام.... خشک شده ام.... میمیرم. درختان چه بی اعتنا؛ با برگها ، به عشق بازی مشغولند.... این بار ، پائیز فقط برای من از راه رسیده....... قدمت مبارک، پائیز هشتاد و نه!!!!!!!!!!! محمد - جاوید تازه بعد از مدتها، فهمیدم که مسائلی رو که دنبالشون هستم، توو هنر ...... از نوع تجسمی و موسیقی و زندگی!!!!!!!! در واقع در مکتبی بنام مینیمال آرت خلاصه میشه و بنده در واقع جزو متابعان !! و طرفداران یک مکتب هنری هستم!!!!!!!!!!!!!!! ( اینو نوشتم برای یه عزیزی که میگفت: شما از چه سبک هنری هستید؟؟؟ از امروز تصمیم گرفتم که روزی یه کارت تبریک برای خودم بفرستم.......... و ضمنا دماغم هم، پس از این استنتاج، حدود 15 سانتیمتر بالاتر رفته... و در موقعیت جدیدی بین ابرو ها تا رستنگاه موهای در حال ریزش بنده قرار گرفته.... فلذا با توجه به موارد ذکر شده بالا و ذکر نشده روبرو!!!!!!!!! و بنا بر روحیه هنری فوق تصور بنده: به سراغ من اگر می آئید.......... با وقت قبلی باشه...plz پ.ن 1: برو بابا حال نداریم..... پ.ن.2: اگه توو مقر سازمان ملل در نیویورک سخنرانی میکردی، چیکار میکردی ؟؟؟؟؟ پ.ن.3:تو بزرگ بشی چی میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم ! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ. وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است ! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه. و به دستان رهایم گفتم : کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت. دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست. جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم: خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت : من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید : حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد / اشک بر گونه نوازش می کرد/ لب به لبخند تبسم میکرد / دست بر هم میخورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی... سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد... اگر به یاد داشته باشی « من خدا هستم » به یاد خواهی داشت «من آسمان هستم. » تمام رویدادهای زندگی همچون ابرهایی کوچک هستند. ابرها می آیند و می روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هیچ توجهی به آنها نکن. همیشه به یاد داشته باش که تو آسمان هستی، آسمانی بیکران. هیچ ابری نمی تواند شکل تو را عوض کند. اندک اندک هیچ ابری در تو ظاهر نخواهد شد. هیچ ابری ناخوانده نخواهد آمد. تو شاید درد را فرانخوانده باشی اما لذت را فراخوانده ای و درد آن روی لذت است. اگر یکی را دعوت کنی، آن دیگری هم خواهد آمد. آنها را نمی توان از هم جدا ساخت. همیشه با یکدیگرند. آنگاه که از دعوت مهمانان دست برداری، ناپدید می شوند. به زودی لحظه ای فرا می رسد که بدون ابر باقی می مانی و این همان چیزی است که بودا آنرا نیروانا و مسیح پادشاهی خداوند می نامد. با سپاس از دوست خوبم در cloob.com: افشین خلج عید سعید فطر بر تمامی رهائی یافتگان از زنجیر نفس مبارک باد عزیز من! بیا متفاوت باشیم. انتظار سخته......... وقتی که نمیدونی بری یا بمونی........ وقتی که همه اش فکر میکنی هر لحظه ممکنه همسفرت بیاد، هر لحظه، هر صدائی دلت رو به صدا و حرکت میاره...... هم نا امیدی، هم امیدواری..... تا میائی حرکت کنی، دوباره سرت بر میگرده به طرفی که اون ممکنه از اونجا بیاد، پاهات شل میشه و دوباره..... و ده باره ....... و صد باره....... از حرکت باز میایستی....... کاش آدما، اینقدر از خودشون مطمئن بودن و اینقدر معرفت داشتن، که وقتی میرفتن، یه کلمه میگفتن: خدا حافظ، برای همیشه............ و دیگری رو بر سر دوراهی ادامه زندگی حیرون موندن یا رفتن نمیگذاشتن. یا حق 10 روز سفر هم به پایان رسید....... به هرکی میگم ، میگه اووووو ده روز..... اما انگار 1 روز بود..... جای همه عاشقای بارون خالی بود.... اونم بارون نم نم و ریز شمال ...... البته شبائی هم بود که بارون میخواست همه چی رو سوراخ کنه.... شاید اونم درد فراق رو حس کرده ؟؟؟؟ به بارون سلام همه عاشقا و تشنه هاش رو رسوندم..... شرح سفر رو در پستهای بعدی مینویسم...... وقتی که تونستم جمعشون کنم...... و وقتیکه دیدم ............. اینجا هنوز هواغم داره....... کاش میشد که دیگه برنگردم به این شهر........ چقدر جای بارون خالیه................. دوستای خوبم سلام: اونائی که لطف میکنید مطلبا رو میخونید و اونائی که منت میگذارید و به خطی من رو شاد میکنید................ به علت قولی که به دخترم کیانا داده بودم ، بالاخره انتظار به سر رسید و مطابق سنوات گذشته !!!!! فردا داریم دوتائی میریم کلاردشت. نوع سفر : کمپینگ( چادر و بساط.....) ، مدت اقامت: بستگی به هوا داره، محل های مورد بازدید: ....... بعدا میگم.... با عکس و تفضیلات... البته با قلم ناقص خود بنده!!!!!!! ممکنه بعضیا بگن: خوب نیستی که نیستی ؟؟؟؟ به ما چه؟؟؟ این پست برای اونا نیست، برای کسائیه که میان و نظر میگذارن و وقتی جواب نمیدم ، میگذارن به حساب بی توجهی..... نیستم..... وگرنه جواب همتون رو میدادم!!!!!!!!!!!!! شاد باشید تا بعد....... من باید می رفتم خیلی زودتر، ایا رنج کشیدن به راستی ضروری است ؟ اگر این اندازه رنج نکشیده بودی، انسانیت تو عمقی نداشت، تواضع و همدلی نداشتی و اکنون این مطالب را نمیخواندی. رنج کشیدن در لاک منیّت شکاف ایجاد میکند، اما سپس در مرحله ای، دیگر رنج کشیدن فایده ای ندارد. رنج کشیدن لازم است تا زمانی که متوجه شوی که دیگر لازم نیست. آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را دوستت دارم بی نهایت؛ اما از این دوست داشتن ،دوست ندارم برات حصار یا زندان بسازم ، همونطور که از دوستی هیچ کس برای خودم حصار نمیسازم ؛ چون معتقدم عشق و دوست داشتن ، نهایت اعتماد و آزادی رو میاره و اسارت و مالکیت توی این زمینه اصلا معنایی نداره........... مردم با پایان ها آسوده نیستندزیرا هر پایان، مرگ کوچکیست. به همین دلیل است که در بسیاری زبانها برای خدا حافظی واژه ای را به کار میبرند که به معنای (( به امید دیدار)) است. هر گاه تجربه ای پایان میپذیردمانند گرد همائی دوستان، مسافرت، هنگامی که فرزندان خانه را ترک میکنند، یا رفتن یک محبوب، مرگ کوچکی را تجربه میکنی.شکلی که آن تجربه در آگاهی تو پدید آورده بودناپدید میشود. اغلب پایان یافتن هرتجربه، احساسی از تهی بودن به جا میگذارد که بیشتر مردم سخت میکوشند تا آن را حس نکنند و با آن روبرو نشوند. اگر بتوانی یاد بگیری که پایان های موجود در زندگی را بپذیری و حتی با آغوش باز به استقبال آنها بروی، شاید متوجه شوی که آن احساس تهی بودن که در آغاز ناراحت کننده بودبه احساس گستردگی درونی که عمیقا آرامش بخش است ، تبدیل میشود. اگر بیاموزی که هر روز به این طریق بمیری، خودت را در برابر زندگی میگشائی. کنار کلبه من،یه باغچه هست که یه صاحب مهربون و خوش برخورد!!!!!! داره من که تا حالا از فیض همسایه بودن باهاش کلی مستفیض شدم....... خدا قسمت نکند...... پریشب ساعت 1 نیمه شب بود که رسیدم ، در رو باز کردم و جیپسی رو پارک کردم و اومدم توو..... که از باغ همسایه ،یهو صدای بیش از 5 تا سگ کوچولو (احتمالا تریر) بلند شد.... نمیدونم نیتش از نگهداری اینهمه سگ اجر دنیویه یا اخروی ؟؟؟؟ به هر حال ، برای من که از صدای دزد گیر ماشینا و سیستمهای محیر العقول ماشینهای بچه های تهران فراریم، چندان آزار دهنده نیست..... 10 دقیقه که گذشت جناب همسایه تشریف اوردن بیرون و صدای واق واق سگها تبدیل شد به زوزه ...... نمیدونم طفلکیا رو با چی میزد که هر کدومشون جوری زوزه میکشیدن که فکر میکردی رفتن زیر تریلی..... آخه یکی نیست بگه آدم حسابی!!!!!!!! زورت به 5 تا سگ کوچولو رسیده؟؟؟ البته با آدما هم بهتر از این نمیکنه!! فقط نمیزنه ، اونم احتمالا بخاطر محاسبه دیه در دادگاهای اسلامیه.. پ.ن.١: سگا هم خوشبخت و بد بخت دارن. یه سگ توویه یه برج ، با یه اتاق خواب اختصاصی و غذای کامل و پزشک زندگی میکنه ، یکی هم از شانس بدش روزیش می اوفته دست همسایه عزیز ما.... تازه اونا که توو بیابون ول هستن هم واسه خودشون دنیای دیگه ای رو تجربه میکنن...... این رو نوشتم که بگم : مشق عشق بین حیوونا و آدما هم هست. کو دیده عبرت گیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن.2: کاش این همسایه خوب من، وقتی منو میدید ، یه لحظه دم در باغش میایستاد ، تا به بهانه یه سلام،بتونم مشق عشق رو باهاش بنویسم .اونم شاید در این زنجیره، منتظر یه سلام و لبخند باشه تا بتونه مشق عشقشش رو بنویسه. امیدوارم اون روز زود تر بیاد که آدما یکمی صبر کنن ، و فقط فرار نکنن....... اینجوریاست....... اینجوریاست....... نمیدونم از کجا بگم ؟ تنهائی داره برام عادی میشه........ یه وقتائی اینقدر از تنهائی میترسی که فکر میکنی یه غول بی شاخ و دمه ولی وقتی ناچار میشی اون رو بپذیری، بعد از مدتی دیگه برات نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه خیلی هم خوشاینده. حالا فکر میکنم میتونم حس سهراب رو که گفت : به سراغ من اگر میآئید........ درک کنم. حالا دیگه دو روز موندن توو تهران دیوونم میکنه!!!!! گور پدر بنزین لیتری 400 تومن!! اینقدر تهران میمونم که کارام رو سرو سامان بدم، به محض اینکه کارام تموم میشه (بین خودمون باشه، تموم هم نشد، نشد؛ فقط فورس ماژور نباشه!!!!!!) یه خداحافظی و گاز جیپسی(جیپم رو میگم!!) رو میگیرم و از اون شهر شلوغ فرار میکنم به کلبه تنهائی خودم. فاصله اش از تهران 100 کیلومتره، بین زمینهای کشاورزی واقعه و الان هم که دیگه شده جزو استان البرز!!! که دیگه نگو....... سرگرمیم، خوندن، نوشتن،فیلم دیدن وساز زدنه ....... والبته دلتنگی یه رفیق..... نه! یه کسی که انگار خودم بود...... یه روزترک کردیم هم رو ، من ترک کردم!!!!!!! ولی چه باید کرد وقتی میبینی بودنت باعث میشه یه قایق سوراخ ، زود تر غرق بشه؟؟؟ بنظر خودم ، وقتی رابطه رو ترک کردم که باید میکردم..... ولی میدونم که با این کارم خیلی چیزا رو هم با خودم اوردم، اگه یه کمی صبر میکرد و یه کمی دیر تر تصمیم به تملک من میگرفت ، شاید الان اینجا نبودم!!!!!!! به هر حال....... حالا که اینجام و دارم مینویسم. اینجا که هستم..... توو هر گوشه اش از اون عزیزم ، یه خاطره دارم. به برکت اومدنش به زندگیم، اینجا رو که مدتها بود بیخیالش شده بودم ، آباد کردم و الان توو نبودنش تنها پناهگاهم از سرو صدا ها و شلوغیای شهریه که بهش پایتخت میگن. دوستی ازم خواسته بود که از خودم بگم، اینم یه مختصری از خودم........... تا بعد یا حق – محمد جاوید عشق فقط میگه : تو ماله منی عشق نمی پرسه اهل کجایی ؟ فقط میگه : توی قلب من زندگی می کنی . فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . خیلی دوستت دارم........ آره..... دوستت دارم...... نذار امشبم با یه بغض سر بشه بزن زیر گریه .... چشات تر بشه بذار چشماتو خیلی آروم رو هم بزن زیر گریه ... سبک شی یه کم یه امشب غرورو بزارش کنار اگه ابری هستی با لذت ببار هنوزم اگه عاشقش هستی که نریز غصه هات و تو قلبت دیگه غرورت نذار دیگه خسته ت کنه اگه نیست باید دلشکسته ت کنه نمیتونی پنهون کنی ... داغونی نمیتونی یادش نباشی .... به این آسونی هنوز عاشقی و دوستش داری تو نشونش بده اشکای جاریتو نمیتونی پنهون کنی ... داغونی نمیتونی یادش نباشی .... به این آسونی خواننده ای این ترانه را می خواند ..... حرف امشب دلم است راه دیگری نیست. " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... " ولی نمی دانم چرا ... خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... " و پشت یک سلام و لبخندی ساده ... دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ... دنبال گودالی از تعفن می گردند .... دیشب ... که بغض کرده بودم ... باز هم به خودم قول دادم ... من " سلام " می گویم ... و " لبخند " می زنم ... و قسم می خورم ... و می دانم ... " عشق " همین است ... به همین ساده گی ...
ولی آن چیز ،
پول نیست
طلا و غذا نیست
فقر، گرسنگی نیست
فقر، عریانی هم نیست
فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتۀ کتابفروشی می نشیند
فقر، تیغه های برندۀ ماشین بازیافت است،که روزنامه های برگشتی را خرد میکند
فقر ، کتیبۀ سه هزار سالهای است که روی آن یادگاری نوشتهاند
فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود
فقر ،با سلاح "مذهب" ربودن مغزی است که فکر می کند
فقر ، همه جا سر میکشد
فقر، شب را " بی غذا " سر کردن نیست
فقر، روز را "بی اندیشه" به سر بردن است
نه خریدنی ست، و نه با گدائی و خواری بدست آوردنی!!!!
دلت را صاف کن.....
بگذار تا تمام تو، پر از "او" بشود.......
آنگاه خواهی دید ، که "او" خودش را در جامه "وی" خواهد پوشاند و به زندگیت خواهد آمد، تا جبران تمام نداشته هایت بشود.....تا کاملت کند
معجزه چیزی نیست جز یکی شدن تو با او.....یکسره او شدن .... نه یکسره تو شدن!!!!!!
و آنگاه خواهی دید، تمام آنچه را که روزی برایت رویا بود.....
دیگر نه
آدم، آن آدم است
و نه حوا، آن حوا
من و تو زاده ی کدامین دو نخستینیم
که نه بوی آدمیت داریم و
نه هوس حوا. . . ؟!
نوشتم :
شاید شیطان هم عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد !!!!!!
یاد ِ همه ی آنهایی را
که با نبودنشان ، بودنمان را
به بازی گرفتند
به او بگویید
دیگر "او" های نوشته هایم را
به خود نگیرد
از این به بعد او دیگر آن "او" نیست . . .
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما
چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته، تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...
وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...
وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..
وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند
...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....
ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...
اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...
اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...
مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....
شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
خواهش میکنم شیر کنید ، آنقدر که بی اجازه به رخشان کشیده شویم.


؟؟؟ و اصولا سبکی رو دنبال میکنید؟
یا جزو آدمهای بلاتکلیف کره زمین هستید؟؟
؟؟)

همسفر!

خیلی پیشتر،
مثل نسیم که ثابت نمی ماند و در گذر است
قبل از آنکه
جای (خدا) در دلم کم شود و
- جای تو زیاد -
قبل از آنکه همه خاطره ها دستکاری شوند،
قبل از آنکه یادمان برود آمده بودیم خداپرست شویم،
مهر او پرست شویم
ناز او خریدار شویم
قبل از آنکه مهر من بنشیند بر دلت....
که راست گفته اند هر چه از دل برآید بر دل نشیند
آری من باید میرفتم و یادم رفته بود که بروم
آری این خطای من بود و یادم رفته بود زودتر بروم
اما میروم
این روزها میروم
به همین زودی ....
باید بروم
باید بروم حتی از تو و دنیایت
مرا ببخش
اگر گاهی، جایی، توانستی مرا ببخش
میدانم نمیشود،
اما ببخش......
بله و نه !!!!!!
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟
فقط میگه: همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه : دوستت دارم
شنا را تنها با شناکردن می توان آموخت
نیایش را تنها با نیایش کردن می توان دریافت،
و عشق را تنها با عشق ورزیدن می توان فهمید.
این بدان معناست که مجبوری به قلمرو عشق وارد شوی
بی آنکه چیزی درباره آن بدانی
به همین دلیل است که عاشق شدن شهامت می طلبد.
من یاد گرفته ام ...
اگر صمیمی و مهربان باشی،
اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند،
آنچه سالها ساخته ای را یکشبه ویران می کنند،
هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند،
اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش ...
اینست حقیقت آرمانهای یک زندگی.
| Design By : Pichak |

