تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٦ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

 

 

 نمیدونم از کجا بگم ؟

 

تنهائی داره برام عادی میشه........

 

یه وقتائی اینقدر از تنهائی میترسی که فکر میکنی یه غول بی شاخ و دمه

 

ولی وقتی ناچار میشی اون رو بپذیری، بعد از مدتی

 

دیگه برات نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه خیلی هم خوشاینده.

 

حالا فکر میکنم میتونم حس سهراب رو که گفت : به سراغ من اگر میآئید........ درک کنم.

 

حالا دیگه دو روز موندن توو تهران دیوونم میکنه!!!!!

 

گور پدر بنزین لیتری 400 تومن!!

 

اینقدر تهران میمونم که کارام رو سرو سامان بدم، به محض اینکه کارام تموم میشه

 

(بین خودمون باشه، تموم هم نشد، نشد؛ فقط فورس ماژور نباشه!!!!!!)

 

 یه خداحافظی و گاز جیپسی(جیپم رو میگم!!) رو میگیرم

 

و از اون شهر شلوغ فرار میکنم به کلبه تنهائی خودم.

 

فاصله اش از تهران 100 کیلومتره، بین زمینهای کشاورزی واقعه و الان هم که دیگه شده جزو استان البرز!!! که دیگه نگو.......

 

سرگرمیم، خوندن، نوشتن،فیلم دیدن وساز زدنه ....... والبته دلتنگی یه رفیق.....

 

 نه! یه کسی که انگار خودم بود......

 

یه روزترک کردیم هم رو ، من ترک کردم!!!!!!!

 

ولی چه باید کرد وقتی میبینی بودنت باعث میشه یه قایق سوراخ ، زود تر غرق بشه؟؟؟

 

بنظر خودم ، وقتی رابطه رو ترک کردم که باید میکردم.....

 

ولی میدونم که با این کارم خیلی چیزا رو هم با خودم اوردم،

 

اگه یه کمی صبر میکرد و یه کمی دیر تر تصمیم به تملک من میگرفت

 

 ، شاید الان اینجا نبودم!!!!!!!

 

 به هر حال....... حالا که اینجام و دارم مینویسم.

 

اینجا که هستم..... توو هر گوشه اش از اون عزیزم ، یه خاطره دارم.

 

به برکت اومدنش به زندگیم، اینجا رو که مدتها بود بیخیالش شده بودم ، آباد کردم

 

 و الان توو نبودنش تنها پناهگاهم از سرو صدا ها و شلوغیای شهریه که بهش پایتخت میگن.

 

دوستی ازم خواسته بود که از خودم بگم، اینم یه مختصری از خودم...........

 

تا بعد

 

یا حق – محمد جاوید

 

 




  • وبلاگ شخصی
  • روز مهدی