تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

بغض دارم....

نمیدونم یک سال دیگه هم به عمرم اضافه شد؟ یا یک سال از عمرم کم شد ؟

1391 هم داره آخرین نفسهاشو میکشه....تا بره و مثل میلیون ها سال گذشته ، به بایگانی تاریخ بپیونده-......

نوشتنم توو سال 91 کمرنگ شد....اما تصویر پردازیم قوی تر شد.....

اینم لابد مال همون اضافه شدن به عمره....

اما من که میگم از عمر کم شدنه.....

ته داستان چیه؟؟؟؟؟به کجا میرسیم نهایتش ؟؟؟؟حلول عید نوروز و با چشم به هم زدنی چهارشنبه سوری و باز هم نوروزی دیگر..... چیست حاصل این تکرار ؟؟؟

کاش عینک نمیزدم....کاش نمیدیدم... کاش همون جوری کور مال کور مال توو پیچ و خم زندگی می لولیدم و دلخوش بودم به عیدی رئیسم و دوزار دو دره کردن بیت المال که حق خودم بود که داشتم به زور از دهنشون بیرون میکشیدم...

دلم میخواست غر بزنم.... خوب زدم....

اما هنوز..

بغض دارم

برای رنجی که میبریم....برای رنجی که میبرن ...برای اشکها...ناله ها...

غصه ها...خجالتهای دم عید... برای خودم ...برای اون.... برای اونا...

ته نداره این نوشته......

             محمد جاوید -اسفند 1391 - پایتخت آهن و دود و دروغ



  • وبلاگ شخصی
  • روز مهدی