تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٧ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ذهن را رها کن و به دل درآویز.

این نخستین تغییر است. کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن.

روشنفکری کمتر،‌ الهام بیشتر،‌ فکر کردن با فریب همراه است.

وا می داردت که احساس کنی به کارهای بزرگ مشغولی. اما تنها به برپایی قصرهایی بی بنیاد دست می یازی.

آری، افکار چیزی نیستند جز قصرهایی در ورای آسمان.......!!!!



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 مترسک؛ زیر آفتاب داغ تابستان ، از آن همه بیهودگی و روز مره گی، به ستوه آمده بود....

نمیدانست برای چه آنجاست؟نمیدانست چه میکند ؟ لحظه ها ، سالی بر او میگذشت و روزها قرنی! گویا تنها ، نفرینی ابدی، او را وادار کرده بود که تمام عمرش را در این دنیا، سر پا بایستد، و تنها............ تنهای تنهای تنها، بدون همنفسی، بدون هم صحبتی، بدون .......؟؟

بدون همه چیز میدید خودش را ، الّا تنهائی....!!؟!! آنقدر تنها میدید خودش را، گویا تمام میراث تنهائی جهان را، یکجا به او پیشکش کرده بودند......................

یکی از همان روزهای بیهوده!  تصمیم گرفت آن میراث نفرینی را بدور افکُنُد، و فقط هم صحبتی داشته باشد.... کسی چه میداند؟ شاید هم همدلی!!!!قدم از خودش بیرون گذاشت وبا سری بالا، به دیگران هم نگاه کرد!!!! نگاه کرد...... نگاه کرد..... دید و دید و دید........ تا ..... برای بار چندم ....نگاهش به کلاغ بزرگ و سیاهی افتاد، که بر روی درخت تبریزی کنار پرچین مزرعه، به همراه موسیقی باد، با شاخه های جوان تبریزی میرقصید و به او هم؛ زل زده بود! در دل کلاغ چه میگذشت ؟؟؟............. شاید او هم از تنهائی به تنگ آمده بود؟؟؟ مترسک دل باخت! دل بست! نه یک دل...... که صد دل ...... فریاد زد : عاشــــقـــــتـــــم!!!!؟؟؟؟ اما ته دل نداشته اش، صدا اینگونه پیچید : از تنهائیم گریزانم...!!!

کلاغ  نیشخندی زد که به لبخند شبیه بود!! و چشمکی زد و با ناز، پرگشود و بر روی دستهای مترسک فرود آمد و نشست... کلاغ،حالا دیگر مطمئن شده بود که، آنکه تا دیروز جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت، تکه هائی از چوب و پارچه است ، که حتی نمیتواند معشوقه اش را در آغوش بگیرد....!!! تمام وجود مترسک شور بود و دلخوشی؛ تمام وجود کلاغ هم.......!!!

چه هم آغوشی پر تمنا و پر امیدی!! در دل یکی شوق وصل موج میزدو در دل دیگری، سیر شدنِ بدونِ پرواز..... اما مهم این بود که هر دو میگفتند: عــاشــقــتــم!!!!!

دو ماه بعد......... کلاغ سیاه تپلی، بر روی تن خزان زده  تبریزی موقر، بالهایش را میجورید؛ و به مترسکی نگاه میکرد، که واژگون، روی هیزمهائی که برای گرم کردن کلبه مزرعه دار؛ در گوشه مزرعه، تلنبار شده بودند، افتاده بود، و تنش هنوز، بوی فحش های مزرعه دار ی را میداد، که غارت مزرعه اش را، توسط خیل کلاغهای سیاه، تنهاو تنها، به گردن مترسک انداخته بود......

بعد از فریادهای مزرعه دار بود که تازه مترسک به خودش آمده بود، که او ، آنقدر ها هم تنها نبود... او انقدر ها هم بیحاصل روزها را به شب نمی آورد... او مسئول حفظ مزرعه بود!!!! تازه وقتی توسط دستهای بزرگ و پینه بسته مزرعه دار از زمین جدا شد، دانست که زمین در پایش افتاده بودو پاهای او را عاشقانه در آغوش گرفته بودتا او بتواند بایستد..... تمام گندمهای قد و نیم قد ، عاشقانه او را مینگریستند ، که همچون کوهی ، سایه بر سر انها انداخته بود، آری.......... همان وقت بود که مترسک فهمید؛ که ایکاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه میکردو میفهمید که تنها نیست، بیهوده نیست؛ و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم میشنید؛ که فارغ از منقار سیاهش که فریاد میزد عاشقتم؛ با رذالت میگفت: چه لقمه بزرگی!! چه لقمه ارزانی!! .... وای دریغ.... که دیر فهمید... دیر دید....  و این شد ...... که ..... حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه شد!!!

محمد جاوید – 27-02-1390 هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٢ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند،

اه ای رفته سفر، 

که دگر باز نخواهی برگشت،

کاش می امدی و می دیدی که  عرصه ی این  دنیای بزرگ،

 غم الوده ی  جدایی هاست و بدانی که:

 از دل نرود هر انکه از دیده برفت...



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

درود بر تمامی دوستان خوبم.....

مدتی است که در گیر خود شناسی هستم؛ اونم توسط یک استاد وارسته و اهل دل،

سرکار خانم دادبه....... از اونجائی که این رسم (بخوانید قانون) کائناته ، که وقتی نیتی رو میکنی و وارد راهی از راههای معنوی میشی، متضاد ها آشکار میشن تا همت و پشتکارت را محک بزنن، برای من هم این مسئله در حال وقوعه و دلیل غیبت ها و گاه گاه سر زدن هام رو هم همین میدونم. یه مطلب نوشتم، و امیدوارم که بزودی، ویرایشش کنم  و براتون روی وب بگذارم.

اما حرف اصلیم........ اینه که ....... از همه دوستای خوبم که با پیغام هاشون من رو شرمنده لطف و دوستی شون کردن، کمال تشکر رو دارم و از همین جا، از همشون عذر خواهی میکنم که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم و بطور خصوصی براشون جواب بنویسم....علتش رو بالا نوشتم، امیدوارم که من رو عفو کنین و من رو از حضورتون بی بهره نگذارید، ضمن اینکه : خیلی به دعاتون محتاجم، برای استقامتم توو این مسیر و شکیبائی در گذر از ناهماهنگی های پیش اومده ..........

براتون یه دنیا عشق و آرامش و صلح طلب میکنم......

دوستتون دارم...... تا بعد

یــــــــــــا حــــــــق



  • وبلاگ شخصی
  • روز مهدی