تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۳۱ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

پائیز از راه رسید..

سی و نهمین پائیز زندگی من..

ولی ،

اینبار،من ،

زرد شده ام....

خشک شده ام....

میمیرم.

درختان

چه بی اعتنا؛

با برگها ، به عشق بازی مشغولند....

این بار ،

پائیز فقط برای من از راه رسیده.......

قدمت مبارک، پائیز هشتاد و نه!!!!!!!!!!!

محمد - جاوید



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٩ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

تازه بعد از مدتها، فهمیدم که مسائلی رو که دنبالشون هستم، توو هنر ...... از نوع تجسمی و موسیقی و زندگی!!!!!!!!  در واقع در مکتبی بنام مینیمال آرت خلاصه میشه و بنده در واقع جزو متابعان !! و طرفداران یک مکتب هنری هستم!!!!!!!!!!!!!!!یولتشویق

( اینو نوشتم برای یه عزیزی که میگفت: شما از چه سبک هنری هستید؟؟؟تعجب؟؟؟ و اصولا سبکی رو دنبال میکنید؟ متفکریا جزو آدمهای بلاتکلیف کره زمین هستید؟؟دلقک؟؟)

از امروز تصمیم گرفتم که روزی یه کارت تبریک برای خودم بفرستم..........قهر

و ضمنا دماغم هم، پس از این استنتاج، حدود 15 سانتیمتر بالاتر رفته... و در موقعیت جدیدی بین ابرو ها تا رستنگاه موهای در حال ریزش بنده قرار گرفته....فرشته

فلذا با توجه به موارد ذکر شده بالا و ذکر نشده روبرو!!!!!!!!! و بنا بر روحیه هنری فوق تصور بنده:

به سراغ من اگر می آئید..........

   با وقت قبلی باشه...plz

پ.ن 1: برو بابا حال نداریم.....

پ.ن.2: اگه توو مقر سازمان ملل در نیویورک سخنرانی میکردی، چیکار میکردی ؟؟؟؟؟

پ.ن.3:تو بزرگ بشی چی میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد جاوید



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٩ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

خیلی عجیب نیست که مجبور باشی همه راه را تنها بروی...

حداقل برای یک مدت زمانی !...

باور کن برایم عجیب نیست !

اما ادم است دیگر...

یک وقت هایی ٬‌دلش میخواهد که یکنفر باشد ...

یک نفر ! فرقی نمی کند ٬ پدر ٬‌مادر ٬ برادر ٬‌دوست... یا...

دلت میخواهد یک نفر باشد تا کمی بایستی ٬‌و تکیه دهی به شانه ای ٬‌کلامی ٬ حرفی یا نگاهی....

سخت است که نزدیکترین ادم هایی که می شناسی ٬‌دورترین ادم ها باشند .

همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت :

تنها امده ام ٬ تنها می روم...

یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ... دل وامانده ات یک نفر را می خواهد

این روزها ٬‌هرچه بیشتر در این راه ٬ تنها می روم ٬

بیشتر می فهمم چقدر از ان نزدیکترین ادم ها ٬ دورم

 

یک وقت هایی خوب نیست پشتت خالی باشد .

خوب نیست کسی حرفت را نفهمد .

خوب نیست برای چیزی که نمی دانند چیست ٬‌متهمت کنند .

خوب نیست ادم ها وقتی چیزی نمی دانند ٬‌قضاوت کنند ....

خوب نیست ادم ها برای نبودن شان ٬‌برای جای خالی شان ٬‌بهانه بیاورند .

یک وقت هایی اصلا خوب نیست آدم یکه و تنها باشد ٬ پشتش خالی باشد


این روزها سعی می کنم ٬ کارهایم را سر و سامان دهم...

غیر از روحیه ام ٬ که روی پا نگه ش داشته ام ٬‌

هیچ چیز دیگری به سامان نرسیده است ...

همین.................................................

برگرفته ازمطالب دوست خوبم در کلوب : آقای رامین فروغی( با اندکی دستکاری!!)



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢۸ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم !

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

 من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم :

 کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! 

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت 

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود 

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت :

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید :

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد / اشک بر گونه نوازش می کرد/ لب به لبخند تبسم میکرد / دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٠ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اگر به یاد داشته باشی « من خدا هستم » ‌به یاد خواهی داشت «‌من آسمان هستم. » تمام رویدادهای زندگی همچون ابرهایی کوچک هستند. ابرها می آیند و می روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هیچ توجهی به آنها نکن. همیشه به یاد داشته باش که تو آسمان هستی، آسمانی بیکران. هیچ ابری نمی تواند شکل تو را عوض کند. اندک اندک هیچ ابری در تو ظاهر نخواهد شد. هیچ ابری ناخوانده نخواهد آمد. تو شاید درد را فرانخوانده باشی اما لذت را فراخوانده ای و درد آن روی لذت است. اگر یکی را دعوت کنی، آن دیگری هم خواهد آمد. آنها را نمی توان از هم جدا ساخت. همیشه با یکدیگرند. آنگاه که از دعوت مهمانان دست برداری، ناپدید می شوند. به زودی لحظه ای فرا می رسد که بدون ابر باقی می مانی و این همان چیزی است که بودا آنرا نیروانا و مسیح پادشاهی خداوند می نامد.

با سپاس از دوست خوبم در cloob.com: افشین خلج

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱۸ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

عید سعید فطر

بر تمامی رهائی یافتگان از زنجیر نفس

مبارک باد



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱۸ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 
تهیه و ترجمه:گروه سبک زندگی سیمرغ


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:e9I4-Jarq7R_NM:http://night-skin.com/upload/images/i8v86rwj1euiag2rx0oc.jpg&t=1



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٦ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

انتظار سخته.........

وقتی که نمیدونی بری یا بمونی........

وقتی که همه اش فکر میکنی هر لحظه ممکنه همسفرت بیاد،

هر لحظه، هر صدائی دلت رو به صدا و حرکت میاره......

هم نا امیدی، هم امیدواری.....

تا میائی حرکت کنی، دوباره سرت بر میگرده به طرفی که اون ممکنه از اونجا بیاد، پاهات شل میشه و دوباره..... و ده باره ....... و صد باره....... از حرکت باز میایستی.......

کاش آدما، اینقدر از خودشون مطمئن بودن و اینقدر معرفت داشتن، که وقتی میرفتن،

یه کلمه میگفتن:

خدا حافظ، برای همیشه............

و دیگری رو بر سر دوراهی ادامه زندگی حیرون موندن یا رفتن نمیگذاشتن.

                       محمد جاوید - هشتگرد



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

10 روز سفر هم به پایان رسید.......

به هرکی میگم ، میگه اووووو ده روز..... اما انگار 1 روز بود.....

جای همه عاشقای بارون خالی بود.... اونم بارون نم نم و ریز شمال ...... البته شبائی هم بود که بارون میخواست همه چی رو سوراخ کنه.... شاید اونم درد فراق رو حس کرده ؟؟؟؟

به بارون سلام همه عاشقا و تشنه هاش رو رسوندم.....

شرح سفر رو در پستهای بعدی مینویسم...... وقتی که تونستم جمعشون کنم...... و وقتیکه دیدم .............

اینجا هنوز هواغم داره....... کاش میشد که دیگه برنگردم به این شهر........

چقدر جای بارون خالیه.................



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

دوستای خوبم سلام:

اونائی که لطف میکنید مطلبا رو میخونید و اونائی که منت میگذارید و به خطی

من رو شاد میکنید................

به علت قولی که به دخترم کیانا داده بودم ، بالاخره انتظار به سر رسید و مطابق سنوات گذشته !!!!! فردا داریم دوتائی میریم کلاردشت.

نوع سفر : کمپینگ( چادر و بساط.....) ، مدت اقامت: بستگی به هوا داره،

محل های مورد بازدید: ....... بعدا میگم.... با عکس و تفضیلات... البته با قلم ناقص خود بنده!!!!!!!

ممکنه بعضیا بگن: خوب نیستی که نیستی ؟؟؟؟ به ما چه؟؟؟

این پست برای اونا نیست، برای کسائیه که میان و نظر میگذارن و وقتی جواب نمیدم ، میگذارن به حساب بی توجهی..... نیستم..... وگرنه جواب همتون رو میدادم!!!!!!!!!!!!!

شاد باشید تا بعد.......قلب



  • وبلاگ شخصی
  • روز مهدی