تاريخ : ۱۳٩٦/٩/۳ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

هنوز زلزله کرمانشاه و سرپل ذهاب تقریبا در صدر اخباره....

هنوز مردم یادشونه که توو یه گوشه از وطنمون عده ای بی سرپناه شدن و داغدار عزیزانشون هستن...

هنوز کمکهای مردمی ادامه داره ...

اما... چند روز دیگه این تب ادامه پیدا میکنه؟چند روز دیگه مونده تا فراموش شدن این ماجرا و  تنها موندن داغدارها و مصیبت زده ها!!؟؟؟

زلزله بم.... زلزله ورزقان ... آتش سوزی ساختمان پلاسکوتهران.... دختران مدرسه ی نوش آباد... و صدها مورد از این دست...!!!!

بعد از مدتی که اخبار جدید میرسه؛ و رسانه ها توجهشون به سمت دیگه میره؛ مردم هم یادشون میره که چند روز قبل چه خبر بود!!!...

توو مملکت ما همیشه مرگ مال همسایه است.... امیدوارم این بار مسولین مملکت یادشون نره که زن و بچه هائی توو سرمای زمستون و بدون سرپناه منتظر امداد و کمک هستند... تا چی پیش بیاد

                                        محمد جاوید-۴ آذرماه نودُ۶ -زیر آسمان خدا

 



تاريخ : ۱۳٩٦/٩/٢ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

بادرود  خدمت دوستان و خوانندگان عزیز...بعداز یک سفر ۵۴ روزه؛که بنوعی اجباری بود ،امروز وبلاگم را باز کردم تا از محبتهای دوستانیکه همیشه لطف دارند و زیر پستهای من به یادگار چند خطی مینویسند  خستگی سفر رو از تن در کنم.... اما......

متاسفانه دیدم که تمام پستهای اخیرم (بعد از سال۹۵) پاک شده و هیچ اثری از آثارش نیست که نیست!!!

یادمه که دو سه ماه پیش حدودا پرشین بلاگ چند روزی در دست تعمیر بود و ممکنه خطا از اون جا باشه....

شاید هم ......!!!!  

به هر روی امیدوارم که مسولین پرشین بلاگ جواب درستی به سوال من بدهند!!!

آقایون و بزرگواران.... دلیل حذف شدن پستهای بنده از وبلاگم چه بوده است!...؟

لطفا صریحا اعلام بفرمائید تا بنده و سایر دوستانی که مطالب بنده رو دنبال میکنند متوجه اصل ماجرا شویم...

سپاسگزار زحماتتون هستم.

محمد جاوید-مدیر وبلاگ مشق عشق



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ای سرزمینِ  آفتاب و آواز....

من بال گشوده ، ام

تا ... آغاز کنم هجرت از فصل سرد را ، به سوی بی کرانگی گرمایت؛

تا .... منزل بگیرم بر درختانِ روئیده از خاکِ مهربانیت؛

تا .....گوش فرا دهم به  آواز زیبای سرزمینت.

مرا بخوان به کوچ...

من بال گشوده  ،ام

                  محمد جاوید - 27/مردادماه/نودُ4 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٧ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ای هوس رویائی

تلخِ تلخ، می نوشم قهوه ام را

تا شاید ............

             اما... هیچ قهوه ی تلخی

 از سرم نمیپراند

رویای هوست را.....

                                  محمد جاوید- هفدهم/مردادماه/ نودُ4 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/۱٢ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٩ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

این چوبه دار من است ؟

به چه جرمی ؟

کدام عمل ؟

بجرم ........!! تفسیر دیگران از من؟؟

و آنکه قربانی این تفسیر؛ شاید هم توهّم شده .....

من هستم ؟؟

یا تو ؟؟؟

و برنده کیست ؟؟؟؟؟؟

دوباره تکرار میشود این توهین لعنتی....

به من نمیگوئی که چرا ؟

فقط اعدام میکنی....احساس را.... قلب را .... و ...تمام اعتماد را

به کدامین ناکجا آباد رهسپاریم ؟؟

تفوق انسان بر حیوان را در شعور و مکالمه میدانستند.......

میگفتند : انسان است و مکالمه!!

اما ..... هنوز هم این برتری پا برجاست ؟؟

     افسوس

                          محمد جاوید-8/مردادماه/ نودُ4 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢۸ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

فقرا
گرسنه‌اند.

یک ماه در سال
برای همدردی
نمی‌خوریم و نمی‌آشامیم
البته در خیابان هم
کسی حق ندارد
بخورد و بیاشامد

یازده ماه در سال
بدون همدردی
در خیابان
همه می‌توانند
بخورند و بیاشامند

فقرا
گرسنه‌اند
هنوز......

                 محمد جاوید -27 -خردادماه -نودُ4 -پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢٢ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

"زن" همو که میتواند با پی بردن به موهبت الهی اش در مقام خدائی و خلق کردن قرار بگیرد و منبع مهر و محبت و "چشمه ی "زندگی" باشد .........
و
"زن" آنکسی که میتواند دنیا را "زندان" کند و عشق را به بند عقاید مسموم بکشد ..........
دو کلمه ی "زندان" و "زندگی" در فارسی ،
ریشه از کلمه ی "زن" گرفته و به بار نشسته اند ......
درود ها بر بانوانی که قدر موهبت الهی خود را میدانند و مظهر زندگی هستند ،
روز زن بر تمام "زنان زندگی ساز" این کهن بوم مبارکباد.....
                                            محمدجاوید- 20-فروردین-نودُ4 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/۱٥ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

هفت سین امسال من -1394سفره هفت سین امسال من !!!
سنگ
سنگ
سنگ
سنگ
سنگ
سنگ
سبزه(گیاه) خشک شده !!!
(هرچند به طرز مضحکی آرایش شده تا بنظر شاداب برسد! )
نیاکانمان، هفت سمبل برای زندگی را پیش رو قرار میدادند، تا در طول یکسال، یادشان باشد برای چه زنده هستند و با امید وارد سال نو شوند ...... من هم همینکار را کردم !!! تلخه ؟؟؟
سنگ اول : نماد سنگهائی است که به هم میزنیم .....
سنگ دوم : نماد سنگهائی است که داریم به انها بدل میشویم .......
سنگ سوم : نماد سنگهائی است که سر راه هم قرار میدهیم ....
سنگ چهارم : نماد سنگی است که به پای هم میبندیم تا راه رفتن را دشوار کنیم ......
سنگ پنجم : سنگیست که بر سر دیگران میکوبیم تا ثابت کنیم هستیم ......
سنگ ششم : نماد چیزی است که در سینه داریم و به نام قلب ، به دیگران قالب میکنیم ........
سبزه خشک شده : نماد از درون تهی بودن و بزک تهوع آور ظاهریست .........
به جای اعتراض ، کمی بیاندیشیم .........
شاید سال دیگر ، به سمبلهای نیاکانمان امیدوار شدیم !!!!
محمد جاوید-اول/فروردین ماه/نودُ4 -پردیس



تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٦ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اینقدر مطلب رنگ و وارنگ در مورد سال نو هست ، که نوشتن یک چیز جدید ، خیلی نیاز به فکر داره .......

هر چی فکر کردم ، دیدم ، قبلا خوندمش ....

وسط فکرام ....یهو.... یاد یک چیزی افتادم :

" زیبائی در سادگیست!!"

برای همین ساده مینویسم :

سال نو مبارک ...........

به همین سادگی .....!!!!!

                محمد جاوید- فروردین یکهزار وسیصدونودُ4 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٢/۳ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یکی از حماقت بار ترین اندیشه هائی که در عمرم دیده ام ،

متعلق به کسی است که میخواهد به هر قیمتی، در مسیر عاشقی، برنده باشد!

غافل از اینکه : مسیر عاشقی هیچگاه یک برنده و یک بازنده نخواهد داشت!!!

یا هر دو میبرند و یا هر دو میبازند .....

این تفسیر من نیست! ...این یک قانون است.... یکی از قوانین پر تعداد و بدیهی کائنات

میگی نه ؟؟؟؟؟

 به این چند روز خوش خوشانت نگاه نکن ..... بگذار زمان بگذره ...اونوقت قضاوت کن.

وایسا آخرش رو ببین.......

و .... شک نکنیم .... که عشق انتقامش را از بی لیاقتانی که به نامش جنایت میکنند میگیرد ...... دیر و زود داره ، اما سوخت و سوز نه !

                                    محمد جاوید - 3 اسفندماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

نمیدونم این چه حالتیه که ما داریم ؟؟؟؟ محرم که میشه ، میگیم چرا باید برای یک اجنبی خرج کنیم ؟ باید این پول رو بدیم به فقرا ، برسونیم به نیاز مندان و ...... اما ، ولنتاین که میشه ، بدو بدو میریم و خرس و شکلات میخریم و کافی شاپ میریم و ....!!!!!! مگه اجنبی با اجنبی فرق داره ؟؟ مگه تعصب با تعصب فرق داره ؟ یکی تعصب حسین رو داره و یکی تعصب مدرن بودن!!! مگه نمیشه همین پول رو بدیم به یه کسی که نون شب نداره ؟ و عشقمون رو نه با شکلات و خرس قرمز ، که با کلاممان و رفتارمان و تعهدمان ثابت کنیم ؟؟؟ بهش فکر کردین ؟؟؟ روز سپندار مزگان، در تقویم پارسی ، در هر ماه وجود دارد و مفهوم سپندار مزگان : مهر و فرتنی است(مهر پاک و فروتنی پاک ) روز جشن عشق ورزی به جهانی است که خود را بی هیچ منتی به ما عرضه کرده ....جشن اسفندگان ، روز 29 بهمن ، مال خودمونه ....مال فرهنگمون..... اونو جشن بگیریم ..... بی کادوی مادی ...با همدلی، با روحمون .... و باهم بریم یه آدم نیازمند رو به آرزوش برسونیم ...اونوقت ببینیم حالمون چطوره ...امتحانش که ضرر نداره ...هان ؟
محمد جاوید -22 بهمن ماه نودُسه- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٥ | ٦:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

شما به اطراف خود چگونه مینگرید ؟؟؟!!!!!

.
.
پرﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ
ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ یک دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ
ﻓﻴﻠﻴﭗ، ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ .
ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ
ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ 
ﮔﻔﺘﻢ:
ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ
ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ
ﮔﻔﺘﻢ:
بازم نفهمیدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟
ﮔﻔﺖ:
ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ میکنه
ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ !
ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ
ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ
ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ
ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ ...
ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ
با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟
ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ:
ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !!
ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ
ﻛﺸﻴﺪﻡ...
حالا ما چه دیدگاهی نسبت به اطرافیانمون داریم؟؟؟؟
مثبت یا منفی؟
بیاین + ++++++++ + ببینیم



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اگر صد نفر "یک قدم" برای بهبود بردارند،

بهتر از "صد قدم" است که یکنفر بردارد تا اوضاع را سامان ببخشد....

مدتیه درگیر یک کار و حرکت اجتماعی هستم .....

و میبینم و لمس میکنم که متاسفانه مردم کشورم ، برای نفع خودشون هم قدمی برنمیدارند!!! تنها به این امید که "دیگران" میرند و انجامش میدن و من چرا امنیتم رو به خاطر بقیه به خطر بندازم!!

متاسفانه روحیه همکاری و کار تیمی در کشورما بسیار ضعیفه و هر کسی تنها به این فکر میکنه که من کجا امنتره برام ، دیگران رو بیخیال!!!!

البته این مسئله ریشه در پیشینه کهن مردم این مرز و بوم داره ، و با یک نگاه کوتاه به تاریخ میبینیم که این ملت ، تمام اسطوره هاشون "یک نفر" بوده که اومده و برای بقیه تلاش کرده و اونا رو از قیدهائی که در اون به بند آمده بودند رو آزاد کرده ... آرش ، رستم ، و... نمونه هائی از این حرفم هستند

اما .... معتقدم که اصلاح جامعه از اصلاح تک تک افراد اون شروع میشه ، واین پست رو نوشتم که هر کسی که اون رو میخونه ، در خلوتش از خودش بپرسه که واقعا حاضره کاری کنه که به نفع جامعه اش هم باشه ؟ یا فقط نفع شخصی اون کار براش مهمه ؟ آیا حاضره برای یک هدف مشترک کنار دیگران قرار بگیره و با هم به نتیجه برسن؟ حاضره بدون هیچ مزد و نامی ، تلاش کنه برای نفع خود و دیگران ؟

جوابش پیش خودتون بمونه ، و بهش فکر کنین .... شاید یک نفر بالاخره به این نتیجه برسه که :

اگر صد نفر "یک قدم" برای بهبود بردارند،

بهتر از "صد قدم" است که یکنفر بردارد تا اوضاع را سامان ببخشد....

                             محمد جاوید - 19 دی ماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

باز هم زمین خوردم !!!

مدتی است که دارم برای بلند شدن تلو تلو میخورم

درد .....بس است

نگرانی ...... بس است

راه ادامه دارد ......

بلند میشوم ، مثل هربار که زمین خوردم ...

بر زخم دلم دستی میکشم                 و

آموخته هایم را از این شکست مرور میکنم           و

خاطراتم را به انتشار شعله ی شمع میرسانم

و

میروم ،..... در پی آنچه که زندگی برایم تدارک دیده!

زندگی ،گوش کن .....

من خم میشوم ، من زخمی میشوم ....اما نمیشکنم... اما نمیمیرم ....

دوباره .....

من هنوز زنده هستم

                                 محمد جاوید- 15 دیماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٢ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

خانه پدری در سینمای بی‌ پدر و مادر
۱- فیلم‌نامه فیلم خانه پدری تصویب می‌شود.

۲- فیلم خانه پدری که بر اساس فیلم‌نامه مصوب ساخته شده، توقیف می‌شود.

۳- فیلم توقیف‌شده خانه پدری، نماینده سینمای ایران در چند جشنواره خارجی می‌شود و برنده جایزه هم می‌شود.

۴- اکران خانه پدری بعد از دریافت جایزه ممنوع می‌شود.

۵- با اکران خانه پدری در جشنواره فیلم فجر موافقت می‌شود.

۶- نمایش خانه پدری در بخش مسابقه سینمای ایران ممنوع می‌شود.

۷- مجوز نمایش خانه پدری برای چند اکران در فرهنگسراها صادر می‌شود.

۸- اکران خانه پدری در سینماهای کشور مجددأ ممنوع می‌شود.

۹- مجوز نمایش خانه پدری برای اکران هنر و تجربه صادر می‌شود.

۱۰- خانه پدری بعد از اولین نمایش در اکران هنر و تجربه، توقیف شده و نمایشش تعطیل می‌شود.

نتیجه آنکه:

۱- ما ایرانی‌ها آدم‌های نرمال، دارای مغز سالم و روان غیر بیمار هستیم.

۲- بهترین مدیران جهان در ایران تولید می‌شوند.

۳- انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و غرب غلط می‌کند می‌گوید ما عرضه نداریم انرژی هسته‌ای را مدیریت کنیم.

۴- فاجعه چرنوبیل فقط مربوط به جاهائی‌ست که مدیریت لمپن و روان‌پریش دارند، نه کشور پیشرفته و مدرنی مثل ایران.

۵- در ایران سالانه نزدیک به ۵۰ جشنواره ریز و درشت فیلم و سینما و بازیگری و سریال‌سازی برگزار می‌شود که در آن‌ها هی ما به خودمان جایزه بهترین….می‌دهیم.

۶- خجالت کشیدن فقط وظیفه رژیم اشغال‌گر قدس است.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٢ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

مردها خیلی هم خوبند...

دوست داشتنی و مهربان...

عاشق محبت واقعی...
.
گاهی وقت ها مثل یک بچه از ته دل خوشحالند...

و گاهی مثل یک پیرمرد خسته...
.
.
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند...

تعدادیشان درد کشیده اند...

و خیلی ها غم هایشان را در وجودشان ریخته اند...

خیلی از اشک ها نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد...
.
.
مردها تنها میروند و قدم میزنند تا یادشان نرود قدم هایشان چقدر باید محکم باشد...
.
.
همان هایی که اگر عاشق شوند
.
برایت شاملو میشوند... ،

بیستون میکنند...

و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت...

آری این ها مرد هستند...

منبع :https://www.facebook.com/groups/1417078825206728/1542797445968198/?ref=notif&notif_t=group_comment_reply



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۱٢ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید، به یک لبخند، به یک نگاه!
رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری، سایه ای
هر صدایی، پژواکی
هر زهری، پادزهری
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۸ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

سیمین بهبهانی:
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎﻧﮑﻦ ..

ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ
"ﺑﻬﺘﺮینِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ" ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽﻣﯿﺸﻮﻧﺪ .. 

ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍی ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ..

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ .

ﺁن ﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎنگی ﺷﺨﺼﯿﺖ.

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮینِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ..  

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ...

ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ،،ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ..
 ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ !!!
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ "شخص اشتباه" ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ...



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/۸ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یادش بخیر ، اون قدیما ......
خونه که بودیم ، مدام دلمون میخواست یکی زنگ خونه رو بزنه و بیاد توو....
یه گپی، یه استکان چای ، یه پرتقال فسقلی ، و این میشد زندگی.....
البته الانم یه جورائی همونجوره ..... 
فیس بوک رو باز میکنیم ، و سر خودمون رو گرم میکنیم ، بلکه یکی صدای چتمون رو بلند کنه تا ، گپی ، بی چائی و بی پرتقال ، داشته باشیم ....... و این شده زندگی... منتها ، مجازی

 

                                    محمد جاوید - 7دی ماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٦ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

دلتنگ برف که میشوم ،

روبروی خورشید اینروزهای دیماه میایستم و از ته قلبم بهش میگم:

"دوستت دارم"

شک ندارم که تا فردا ،

برف تمام حیاط خانه ام را سفید پوش خواهد کرد .....

 

     محمد جاوید - 6 دیماه نودُ3 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

میگفتن : گذشت خصلت مردانست.

خیلی از زندگیم رو دادم که این مطلب رو درک کنم! و خیلی کار ها کردم تا تمرین گذشت کنم!

اما ......

گذشت در برابر کسی که مفهوم گذشت براش غریبه ، مثل کوبیدن آب در هاون است.

یاد گرفتم :

گذشت خصلت مردانست ، اما در برابر کسی که بفهمد......

نه کسی که گذشتت را به حساب برتری و قدرتش میگذارد .

                       محمد جاوید -26 آذرماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٠ | ٩:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

دیشب، داشتم تو تاریکی خیابون کریمخان قدم میزدم ،

که یه نوشته روی شیشه یه مغازه، که فروشگاه لوازم تزئینی و هنری بود ، چشمم رو روو خودش فکوس کرد.........

نوشته این بود :

"کسی که با دست کار میکند ، کارگر است.

کسی که با دست و عقل کار میکند ، پیشه ور است.

کسی که با دست و عقل و احساس کار میکند ، هنر مند است"

خوندمش و راهم رو ادامه دادم.....اما این نوشته روو صفحه حساس ذهنم حک شد ....

از دیروز مدام دارم به این نوشته فکر میکنم .....

یعنی همه هنرمندیم ........ ؟؟؟؟؟؟؟؟

این مفهوم تا کجا کاربرد داره ؟؟؟؟؟؟

کجاست که از این قاعده مستثنی باشه ؟؟؟؟؟

ایکاش همه مون به این نکته میرسیدیم که :

با خرج کردن احساسمون در یک کار، به یک هنرمند در اون کار بدل میشیم!!

مهم نیست کارمون چیه ، مهم اینه که تووش از دست و عقل و احساسمون استفاده کنیم و نتیجه رو میشه از هینجا دید....... کار هنری

یه کارمند میتونه هنرمند باشه

یه باغبون ، یه رفتگر، یه عکاس، یه نقاش، یه راننده ،یه عاشق ..........

چقدر کلمات میتونن دنیای هر آدمی رو متحول کنند!!!!!

                محمد جاوید - 20 آذرماه نودُ3- پردیس



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱٩ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

امشب ، بعد از مدتها بالاخره همتم رو با عزمم یکی کردم و راه افتادم رفتم خانه هنرمندان، برای تماشای فیلم ماهی و گربه....

این فیلم از گروه فیلمهای "سینمای هنر و تجربه" بود.....

 الحق که بعد از مدتها فیلمی مفهمومی و با ارزش از سینمای ایران دیدم.

کارگردانش شهرام مکری خوب عمل کرده بود .

فیلم رو بصورت Long Take برداشت کرده بودن و loop Time فیلم خیلی بنظرم خوب کار شده بود .

دو تا دیگه از فیلمهای سینمای هنر و تجربه رو دلم میخواد ببینم ؛ یکی "سه روز بیداری" که خیلی دلم میخواد هنر نمائی پرویز پرستوئی رو درش ببینم و یکی دیگه هم " پرویز" که میدونم دیدنش برام خوبه!!!

جا داره از همینجا به همت و پیگیری مسئولین این نهاد هنری هم آفرین بگم که بالاخره این آرزو رو به عرصه وجود کشوندن که محلی رو بشه یافت که فیلمهای خاص رو بر پرده سینما دید و قشری بیننده این فیلم هستند که صدای پاکت چیپسشون حواست رو از فیلم و موضوعاتش دور نمیکنه!!

دوستان گلم ، بد نیست اگر اهل فیلم و فیلم دیدن هستید ، یه نگاهی به محصولات و جدول پخش سینمای هنر و تجربه بیاندازید . بد نمیبینید

اینم لینک صفحه شون: http://www.aecinema.ir



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یک تحلیل از استقبال مردمی از تشییع مرتضی پاشایی

تشییع جنازه هنرمندی که صدا و سیما توجه خاصی به بیماری اش نشان نداد شلوغ تر بود یا شخصیتی که فرهنگ رسمی از آن حمایت می کند؟/
---------------------------------------------------------------------------------------------
مرتضی پاشایی، خواننده پاپ، جمعه (23 آبان) درگذشت. رسانه‌های اجتماعی و خبری پر از "او" شد. غم و اندوه و سوگواری برای خواننده پاپ از فضای مجازی به خیابان‌های شهرهای مختلف کشیده شد. تشیع جنازه‌اش تهران را قفل کرد و ازدحام جمعیت مانع از تدفین‌اش شد.

مرگ مرتضی پاشایی خیلی‌ها را غافلگیر کرد. این همه ازدحام و ابراز احساسات برای درگذشت خواننده جوان قابل پیش‌بینی نبود. سوال بزرگی ذهن‌ها را به خود مشغول کرد:



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٥ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

می‌گویند از زمان ماشین بخار. چه می‌دانم. شاید از همان زمان شروع شده باشد. چه فرقی می‌کند تهش به کجا برسد. هر چه باشد داریم می‌بینیم که عضو شده‌ایم؛ عضو این باشگاه جهانی. شاید ظاهرمان این را نگوید. تکذیب کردن که خرجی ندارد. اما به چهار طرف‌تان نگاه کنید! چیزی جز دیوار باشگاه می‌بینید؟ همه در حال مسابقه هستیم. تمدن جدید ما را به این باشگاه جهانی رسانده است. یک اعلامیه جهانی نانوشته، اما ملموس و معلوم، همه را به عضویت آن درآورده است. ما در فراخوان این مسابقه حاضر شده‌ایم. خوب نگاه کنید! همه در حال دویدن هستیم. کشورها، کارخانه‌ها، احزاب، افراد، چاه‌های نفت، دانش، ... درست که نگاه می‌کنم، حتی میوه‌ها، در حال رقابت هستند. ما در حال تماشای یک مسابقه ناتمام نیستیم، ما در حال شرکت در این مسابقه نافرجام هستیم. می‌دویم به سوی نقطه‌ای که نیست. خط پایان، آن سوی این سراب بی‌انتهاست. کشورها می‌دوند برای تولید ناخالص بیشتر، کارخانه‌ها، برای شیوع مصرف، احزاب برای تصاحب صندلی‌ها، چاه‌های نفت برای هر چه شبیه عروسک باشد، دانش برای شبیه‌سازی انسان - چه می‌دانم - میوه‌ها هم برای بزرگتر نشان دادن خود. می‌دویم، نه داوطلبانه، بلکه اجباری. باور کرده‌ایم که باید بدویم. به کجا؟ به سویی که تمدن جدید نشان می‌دهد. نمی‌توان ایستاد. ایستگاهی وجود ندارد. ایستادن یعنی باختن، از کف دادن سرمایه، هو شدن. اصل، دویدن است. فرقی نمی‌کند اهل کجا باشی. چه در کشوری پیشرفته در غیاب میکروب‌ها زاده شده باشی و چه در کشوری عقب مانده در حضور ویروس‌ها، نمی‌توانی بایستی، به دور و برت نگاه کنی، سری به آسمان بگیری و یا حتی درخت را یک بار درست تماشا کنی. باید دوید. و برای این دویدن نمی‌توان اندیشه کرد. اندیشه، جا مانده است. همان زمانی که به عضویت باشگاه جهانی درآمدیم، جا گذاشتیم. آنها (بگو کارگزاران، حاکمان، فرمانروایان) می‌دوند تا برسند به جایی که می‌دانند کجاست: به قدرت، سرمایه، صندلی؛ به یاری همه نرم‌افزارهایی که برای خوردن جهان طراحی کرده‌اند. و ما می‌دویم تا برسیم به استخوانی که به ما تعارف خواهند کرد. می‌دویم، تنه می‌خوریم، تنه می‌زنیم، دشنام می‌شنویم، بدگویی می‌کنیم، از قربانگاه اخلاق می‌گذریم تا برسیم. برسیم به همان نقطه‌ای که نیست. می‌بینید که خستگی هم ندارد. پاک‌کن خستگی دست‌شان است. وقتی خسته می‌شوند با کاپ قهرمانی، با شهرت و اسم، با مقام، خستگی‌ها را پاک می‌کنند. من و تو هم با سهمی که از نگاه کردن داریم، سرحال می‌آییم و ادامه می‌دهیم. می‌دویم به سوی زندگی بدون مرگ. مرگ را از ذهن و ضمیرمان پاک کرده‌اند. تمدن جدید موفق شده است این فراموشی را همه‌گیر کند. می‌گوید: مرگ، یک شایعه است؛ شایعه‌ای که دشمنان زندگی به راه انداخته‌اند. و ما باور کرده‌ایم که خوشبختی در قدم‌های بعدی ما کمین کرده است. می‌دویم، با چشم‌های بسته و گوش‌هایی که سال‌هاست ترنم چلچله را نشنیده. آنهایی که کنار دستمان می‌افتند نمی‌بینیم. تک صداهایی که از درون و بیرون به اندیشه‌مان می‌خوانند نمی‌شنویم.
قبول دارم. این تابلویی که از دنیای امروز کشیدم، بدبینانه است. شاید بگویید تبلیغ این وخامت نادرست است. بله. اما می‌دانید صدایی که برای آژیر خطر انتخاب می‌کنند گوش‌نواز نیست؛ گوش‌خراش است. تابلوی تمدنی که موفق شده است زندگی جاودانه و بدون مرگ را در این جهان جا بیندازد، نباید چشم‌نواز باشد. مسابقه‌ای که اینک در باشگاه جهانی برپاست تجسم همین موفقیت است. اگر به عضویت این باشگاه درنیامده‌اید، تبریک مرا بپذیرید، و اگر ...

 

منبع : وبلاگ > بهبودی، هدایت ‌الله



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٦ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

امشبم مثل خیلی از شبهای دیگه بیخوابی زده به کله ام........

میدونم که خیلی ها امشب و در همین لحظه بیدارن....

هر کسی به دلیلی...

یکی از غصه نون فردای زن و بچش خوابش نمیبره...

یکی از بی پولی حسابش برای چک فردا ......

یکی بخاطر بیماری که توو بیمارستان داره...

یکی بخاطر فرزندی که توو راهه و فردا به دنیا میاد.....

یک داره برای کفن و دفنِ عزیزش که الان توو سرد خونه است اشک میریزه و خوابش نمیبره....

یکی از استرس امتحان فرداش.....

یکی از هیجان سفری که فردا باید بره......

یکی داره به قرار عاشقانه ی فرداش فکر میکنه و خوابش نمیبره.....

خلاصه..............!!!!

هر کسی به دلیلی امشب رو نخوابیده....بیداره و یه فکر مشغول

فکری که یا مثبته یا منفی!! اما هر چی که هست همشون (بخوانید همهمون) در یک چیز مشترکیم.......

.

.

.

 بیخوابی.......!!!

خدایا.....آرامشت رو به تمام انسانها هدیه کن.

آمین

                                     محمد جاوید - 16 تیر ماه نودُ3 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

عشق محصول دو قطب است.....مثل نور یک لامپ ، که باید از دو قطب مثبت و منفی تغذیه کند تا نور و گرما تولید کند؛طبیعی است که وقتی یکی از دو قطب معیوب باشد،نوری نخواهیم داشت!!

وقتی برای روشن شدن نوری به نام"عـشـق" یک طرف رابطه اقدام به اعتماد سازی، مهربانی ،صداقت، گذشت و....... میکند،طبیعتا نیازبه این اقدامات از طرف دیگر رابطه هم میباشد تا این نور روشن بماند.

اما.....دریغ از وقتی که.......

یکی از طرفین،کم کاری کند و ضد جریان را تولید کند...

در این حالت "عــشــق" وجود ندارد!!!!!!! تنها توهمی یک طرفه موجودیت یافته است!

در این حالت تنها یک قطب فرستنده وجود دارد که "دیر یا زود" به این نتیجه میرسد که تنها دارد انرژیش را تلف میکند.... و این پایان "یک رابطه عشقی" است.

نگذاریم "عــشــق" بمیرد......

اما اگر رابطه ای یک طرفه بود ،نباید به آن وابسته ماند و برایش انرژی گذاشت.

گاهی بریدن از یک رابطه ، بسیار سودمند تراست تا نگهداشتن "توهّمی" و "یکسویه " آن..... به روابطمون دقیق تر نگاه کنیم.....

عشق محصول دو قطب است....

                     ولنتاین مبارک

                       محمد جاوید- 24 بهمن ماه نودُ 2- پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

کاش یه روز صبح پا میشدیم.....

میدیدیم که تلویزیون زیر نویس گذاشته:

.

.

.

بعلت آلودگی دلها، تا اطلاع ثانوی دنیا تعطیل است!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ای کاش

 این بغض فروخورده، سر باز میکرد

 و دمی با آب اشک

سوزش دل را فر مینشاند.....

به چه خاموش کنم اتشی را که در آن گرفتارم....؟؟؟

خدایا.......

ابراهیم ، خلیلت بود .....

آتش را بر او گلستان کردی.....

من، ذلیلت هستم.....

بسوزانم، خاکسترم کن.....

توان سوختن

بیش از این میسرم نیست.

هرچند....میدانم....مطمئنم....

از آن بالا به نظاره نشسته ای و لبخند میزنی؛

چون میدانی، که

این نیز بگذرد!!!!!

                محمد جاوید- یکم بهمن ماه نودُ 2- پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

به آدم ها دل مبند...

  تو که از خدایشان عاشق تر نیستی!!!

 آدم ها خدای خود را به نیمه نانی میفروشند.....

به آدم ها دل مبند

                 محمد جاوید-بیست و هشتم دیماه نودُ 2- پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

سخن مترجم:‌

“تانیا رهم” به تازگی در وبلاگ ش در مورد تجارب سه سال ش که به عنوان تن فروشی کار می کرده است مطلبی نوشته از ترجمه آنرا در زیر می توانید بخوانید. متن به شکل یک نامه سرگشاده و با لحنی ساده فهم و عامیانه برای خریداران سکس در دانمارک نوشته شده که من نیز سعی کردم تا جایی که به زبان نوشتاری فارسی صدمه ای نمی زند لحن رو رعایت نمایم. با آنکه تانیا در این نامه نه از صنعت و مافیای سکس صحبتی به میان آورده و نه از سیستم اقتصادی که انسانها و جنسیت شون رو به مثابه کالا می بیند و بیشتر مسئولیت روانی و شخصی رو به دوش مخاطب اش می گذارد تا به شکل سیستماتیک دنبال ریشه ها و عوامل و مبارزه با تن فروشی برود. نکات بسیار ارزنده ای در این نوشته مطرح می شود. تانیا از قضاوت شدن نمی ترسد، تن فروشی را شغل دیده و کسانی که از این شغل سواستفاده می کنند و یا با تن فروشان تحقیرآمیز برخورد می کنند دوری می جوید. مقاله تانیا در وبلاگش و ترجمه آن به سوئدی در سایت تلویزیون سوئد مباحث زیادی را برانگیخته است. تانیا اکنون یک روان درمانگر و نویسنده است و مرکز مشاوره جنسی در کشور دانمارک تاسیس نموده است.

سروش دشتی

خریدار سکس عزیز؛

اگر زمانی تصور کردی که من میل جنسی بهت دارم کاملا در اشتباه هستی، حتی یک بار هم با میل به سر کار نرفتم. تنها چیزی که دنبالش بودم سریع پول درآوردن بود. اون رو با پول آسان اشتباه نگیر، این پول اصلا سهل الوصول نیست. اما سریع است، بله … من چند ترفند یاد گرفتم که تو هر چه سریعتر بیای (ارضا بشی) که بتوانم از اینکه رویم یا زیرم یا پشتم باشی خلاص بشم.

نه، من حتی در اون زمان داغ هم نشدم. من فقط در بازی کردن نقشم خوب هستم. این هم یک تمرین در انجام چند وظیفه همزمان بود. به خاطر اینکه وقتی تو دراز کشیده بودی، افکار و ذهن من جای دیگه ای بود. جایی که لازم نداشته نباشه به این فکر کنم که به تو اجازه دادم احترام به نفس مرا ازم بمکی حتی بدون اینکه ده ثانیه به چشام نگاه کرده باشی.

زمانی که خیال کردی با پرداخت پول به ازای نیم یا یک ساعت به من خدمت می کنی، اشتباه می کردی. من می خواستم در حقیقت خیلی زود انجامش بدم: سریع داخل و سریع بیرون.

وقتی که خیال کردی با سوال یک دختر خوب مثل من اونجا چه کار میکنه یک رستگار مقدس هستی، بلافاصله از من خواستی به پشت دراز بکشم و تمام بدنم رو با لمس کردن مورد توجه قرار دادی و اینطور هاله تقدس ت رو از دست دادی. من واقعا ترجیح می دادم که می خوابیدی و اجازه می دادی همه کار رو من انجام بدم.

وقتی تو نزد من اومدی که مردانگی ت را از طریق نشان دادن توانایی ت در ارضا کردن م تقویت کنی، باید بدونی که اینقدر خوب ارضا شدن رو جعل کردم که شایسته مدال طلا بودم. چی رو به حساب آوردی ؟‌

تو شاید سومی، پنجمی، تا هشتمی در روز بودی. واقعا فکر می کردی من می تونستم ذهنی یا جسمی در یک همخوابگی با یک مرد که خودم انتخاب ش نکردم، گرم بشم ؟‌ البته که نه. آلت جنسی م از مواد روان کننده و کاندونها می سوخت. و من خسته بودم. اینقدر خسته که مجبور بودم برای نبستن چشام تلاش کنم که خوابم نبره – زمانی که ناله هام به روال همیشگی بود.

من در مقابل عذر آوردن هایت بی تفاوت بودم. که خرید سکس ت فقط به خاطر اس پی دی (اختلال عملکردی معمول پس از زایمان) همسرت بوده و تو نمی توانستی بدون رابطه جنسی خودتو نگه داری. یا وقتی توضیحات احمقانه دیگری برای چرایی پرداخت پول به ازای سکس به من داشتی. تو خیال کردی که من تو را فهمیدم، اما اون موقع دروغ گفتم. من فقط تو را حقیر دونستم. و همزمان تو چیزی را درون من کُشتی و تردیدی کوچک در دل من کاشتی که شاید همه مردها مثل تو کلبی مسلک و خیانت کار هستند.

وقتی تو از چهره، بدن یا توانایی های جنسی من تعریف و تمجید می کردی مثل این بود که روی من بالا می آوری.

تو در واقع انسانی که اون پشت بود را ندیدی. تو تنها چیزی را دیدی که تصویرت از زنی حشری با میل جنسی سیری ناپذیر را تصدیق می کرد. و چیزهایی رو نگفتی که من دوست داشتم بشنوم، اینها چیزهایی بود که خودت تشنه شنیدن شان از زبان یکی دیگه بودی. چیزهایی که تنها تصویرت را تصدیق می کرد و لزومی برای گرفتن موضع نسبت به اینکه چرا منِ بیست ساله آنجا قرار گرفتم برایت ایجاد نمی کرد. در اساس تو بی تفاوت بودی چون تو تنها یک هدف داشتی، نشان دادن قدرتت:‌ استفاده از بدن من وقتی که تو تعیین می کردی.

وقتی کمی خون روی کاندوم می اومد، به خاطر این نبود که همون لحظه پریود شده بودم. به خاطر این بود که بدن من ماشینی بود که نمی تونست خون را بعد از دوره ماهیانه ببنده، به همین خاطر یک تکه ابر در واژن م قرار داده بودم که بتوانم کارم رو ادامه بدم. و نه، بعد از اینکه رفتی من خونه نرفتم. من شغل م رو ادامه دادم و مشتری بعدی رو دقیقا شبیه همین داستان که دقیقا الان پریود شدم، گول زدم. و البته همه اونها بیشتر از اون به میل جنسی شان اهمیت می دادند که کارشون رو به خاطر یک قطره خون م متوقف کنن.

وقتی اونها با لباس زیرهای مختلف، لباسهای مبدل جنسی یا چیزهای دیگر می اومدند و میخواستند نقشهای اروتیک بازی کنند، ماشین داخل من به کار می افتاد تا جلوی اونها رو بگیره. من از اونها و فانتزی های بیمارشان متنفر بودم. دقیقا مثل وقتی که اونها به پهنای صورت لبخند می زدند و می گفتند که من مثه یک هفده ساله هستم. و این موضوع تغییر نکرد وقتی خودشون ۵۰، ۶۰ یا ۷۰ ساله بودند.

وقتی تو با فواصل مشخص می خواستی که مرزهای من رو با بوسیدن، انگشت کردن، یا درآوردن کاندوم از سرحد بگذرونی – در صورتی که خیلی خوب می دونستی که مجاز نیستی – می خواستی در واقع توان قاطعیت م رو تست کنی و لذت می بردی وقتی من به اندازه کافی صریح نبودم یا کمی صبوری به خرج می دادم. بعدش تو شروع می کردی از این موضوع بیمارگونه استفاده کنی و دفعه بعد برمی گشتی که ببینی چقدر قدرت داری و تا کجا می توانی جلو بری. وقتی بالاخره با قاطعیت می گفتم که به خاطر رعایت نکردن مرزهایم حق نداری دیگه نزد من بیایی تو گلو رو پر باد می کردی و من و نقش من به عنوان تن فروش رو تحقیر می کردی و با من تحقیر آمیز، تهدیدآمیز و نخراشیده و بی ادبانه حرف می زدی.

وقتی تو سکس می خری خیلی واضح چیزهایی رو در مورد خودت، انسان نگری ت و جنسیت ت میگی.

در چشمای من این نشانه ضعف، و ایضا نشانه ی نیاز بیمارگونه ات به قدرت و منزلت اجتماعی ست. تو نشان می دهی که تو حق این را داری. تن فروشان به هر حال هستند. اما می دونی چیه ؟‌

تن فروشان تنها برای مردانی مثل تو هستند. مردانی که نمی توانند یک رابطه سالم و بااحترام با یک زن ایجاد کنند. تن فروشان تنها برای مردانی مثه تو که خیال می کنند حق دارند نیازهای جنسی شان رو در سوراخهای بدن بقیه برآورده سازند، وجود دارند.

تن فروشان تنها برای تو و همفکرانت که ادعا می کنند میل جنسی مردان باید هر وقت اراده کرد به سکس دستیابی داشته باشد، هستند. تن فروشان تنها برای شمایی ست که دید تحقیرآمیز نسبت به زنان دارید و شمایی که بیشتر به نیازهای جنسی خودتون اهمیت می دید تا به رابطه ای که سکس جزئی از اون هست.

وقتی تو سکس می خری نشون دهنده اینه که تو هسته و مرکز میل جنسی ت را پیدا نکردی. دلم حقیقتا به حال ت می سوزه. تو اینقدر متوسط الحالی که خیال می کنی میل و توانایی جنسی به انزال در واژن یک زن غریبه ست. و اگه این زن غریبه در دسترس نبود حتما در خیابون می روندی و به یک زن غریبه دیگه پول می دی که خودتو توی یک لفافه پلاستیکی در سوراخهای تن اون خالی کنی.

تو باید مرد مستاصل و تحقیر شده ای باشی. مردی که قادر به ساختن روابط عمیق و نزدیک، روابطی که درش ارتباط بیشتر از انزال معنی بده، نیست. مردی که هیچوقت از احساساتش حرف نمی زنه و تنها اونها رو در آلت ش کانالیزه می کنه که اون رو از مجرای جنسی ش بیرون بریزه. خیلی هم مردانگی نداری. یه مرد هیچ وقت خودش رو تا این درجه پایین نمی بره که برای رابطه جنسی پول پرداخت کنه

تا جایی که انسان نگری ت برمیگرده، تصور میکنم حس خوبی در خودت داری. می دونم که ته وجودت وجدان داری و در خلوت نفس ت می دونی که کار غیراخلاقی انجام میدی.

می دونم که برای رفتارت بهانه آورده ای، و حتما با خوشرفتاری با من، مهربون و قابل اعتماد بودن، نخواستن عبور از مرزهای من برای خودت توجیه آوردی. اما می دونی چیه ؟‌ اینها همه چشم پوشی از مسئولیت ت هست.

تو از دیدن حقیقت امتناع می کنی. جوری وانمود می کنی که گویا فقط یک کالا خریدی و تن فروشان رو کسی مجبور به تن فروشی نکرده. شاید حتی فکر می کنی با دادن یک فرصت استراحت و صحبت از آب و هوا وقتی آلت جنسی منو می مالی قبل از اینکه درش فرو کنی، خدمتی به من می کنی. اما این هیچ خدمتی نیست. کاری که تو می کنی تایید سوءظن هایم هست که من ارزشی غیر از این ندارم. که من ماشینی هستم که تنها شایسته اینه که بقیه از جنسیت م سواستفاده کنند.

من تجارب زیادی در تن فروشی دارم. این امر منو قادر کرده که این نامه رو برای تو بنویسم. اما این نامه ای که می توانست وجود نداشته باشه، من می توانستم این تجارب رو نداشته باشم. حتی اگه تو فک کنی که مشتری مهربونی بودی.

هیچ مشتری مهربونی وجود نداره. مشتریان فقط نگاه منفی زنان نسبت به خودشون رو تایید می کنند.

آیا نمی خوای دست منو بگیری و انسانی که پس پشت نقاب تن ام هست ببینی؟‌ بیا با هم آینده رو عوض کنیم. بگذار برای این تغییر، بلند دوستان مان، رئیس هایمان، شرکت هایمان، سیاست مدارهایمان و نه کمتر از بقیه، تن فروشان رو فرا بخوانیم.

بگذار در یک کُر دسته جمعی فریاد بزنیم که رابطه جنسی مربوط به زندگی شخصی ست. بگذار فریاد بزنیم که سکس یک کالا نیست، و می تونه به قیمت انسانی زیادی تموم بشه اگه به شکل کالا دیده بشه. بگذار رو به دنیا فریاد بزنیم که سکس و پول مربوط بهم نیستند. سکس باید در یک رابطه کاملا متفاوت – و دوطرفه – جریان داشته باشه. اون موقع تو دوباره احترام رو از جانب من خواهی داشت و من تو رو به مثابه یه انسان، نه خریدار سکسی که مسحور یک توهم هست، می بینم.

با درودهای دوستانه

تانیا رهم

این مطلب ترجمه ای ست از http://tanjarahm.dk/?p=626



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یه لیوان، یه استکان، یه سطل، یه استخر

اینا همه ظرفیت مشخصی دارن.....

وقتی پر بشن

دیگه ظرفیت پذیرفتن یک قطره رو هم ندارن......

ممکنه یه قطره کم به نظر بیاد و بچه گانه؛

اما در هر حال خارج از ظرفیته اون ظرفه و سر ریز میشه.....

نگذاریم ظرفیت کسانی که باهامون در ارتباطن پر بشه...

اگه خالیشون نکردیم، مشکل از ماست.....نه از اون طرف

نشستن و سوز و گداز و آه و ناله و ....دردی دوا نمیکنه....

ظرفِ پُر سرریز میشه....ولو به یه قطره بی مقدار

                        محمد جاوید- بیست و پنجم دیماه نودُ 2 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اینروزها همه چیز تاریخ مصرف دارد...

اصلا قرن ، قرن تاریخ مصرفه!!!

وقتی تاریخ مصرف "چیزی" تموم میشه

"باید"..... بله....."باید"

اونو بندازی دور.....دورِ دور!!!

چون ممکنه به سلامتیت آسیب بزنه و مسمومت بکنه و بکشتت!!!!!

ایرادی نداره که......

یکی دیگه میخری!!!!!!

جامعه مصرف گرا شده.........

همه چیز باید مصرف بشه ، عوض بشه؛

تا چرخها بچرخنو عده ای نون بخورن و "تو" مشکلی برات پیش نیاد.....

پ.ن : چیز = شیر- تخم مرغ - بیسکوئیت -معرفت - کارت اعتباری - پسورد ایمیل - آدم- عشق-پفک

                        محمد جاوید - بیست و پنجم دیماه نودُ 2- پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

میخواهم فریاد  بزنم......

     نمیتوانم!!!

میخواهم بنویسم......

   نمیتوانم!!!

میخواهم گریه کنم....

   نمیتوانم!!!

میخواهم بخندم....

   نمیتوانم!!!

اینه حال آدمی که

کلاهی سرش رفته که

تا دم زانو هاش میرسه!

   چرا گندم نمائی و جو فروشی ؟؟

جو رو نشون بدی،

 خریدار خودشو داره!!

چرا ؟؟؟؟

  حالم بده...... خیلی بد......

اینه حال آدمی که کلاه سرش رفته

و تا دم زانوهاش رسیده...

                  محمد جاوید - بیست و چهارم دیماه نودِ 2 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

میگه: من خععععععععععععععععععععلی خوبم......

هنوز مونده تا قدر من رو بدونی...!!!!!!!!

و هزار جور مزخرف و خزعبل دیگه که حیفم میاد ذهنمو برای به کلمه در آوردن اون اباطیل و انگشتامو بخاطر نوشتنشون خسته کنم........

بماند....

میگم :

اگه به چیزائی مینازی که خالق بهت داده، که نازیدن نداره ؛

خر رو آفریده ، سوسک رو آفریده ، طاووس رو هم همون خلق کرده!!!!

پس پشت خلقتش و حکمتش چیزیه که ما ازش سر در نمیاریم.......

اما اگه به چیزائی مینازی که

خودت توو این دنیا یاد گرفتی و با زحمت بدستشون آوردی و براشون تاوان از جان دادی.............................

یهو ذهنم پرید وسط و گفت : خدا وکیلی مگه غیر از رسیدن به نعمتهای خداوندیش برای چیز دیگه ای هم وقتشو هدر داده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توو این چند ساله چند برگ کتاب خونده مگه ؟؟ کدوم هنری رو ارائه کرده ؟؟ توو کدوم دانشگاه یه بار مشروط شده ؟؟ چند تومن به یه فقیر واقعی کمک کرده ؟؟ چند بار رفته عیادت یه مریض ناشناس توو بیمارستان ؟؟ چند بار با جسارت پای حرف راستش مونده ؟؟چند بار تمرین آدمیت و گذشت کرده ؟؟؟

همش این ذهنم میپره وسط نمیگذاره حرفمو بگم.......

خلاصه...... اگه به چیزائی مینازی که خودت بدستشون آوردی، اینو یادت باشه :

درخت هر چقدر پر بار تر ، سر به زیر تر.......

با این در افشانی ها و ادا اصولات، یاد یه شعر از فخر الدین اسعد میافتم:

تو چون طبلی که بانگت سهمناک است ...ولیکن در میانت باد پاک است.

بِپا باد، نَبَرَدِت !!! که اونی که یابو ورش میداره ، عاقبتش زمین خوردنه.....شک نکن!!

از ما گفتن...........

                            محمد جاوید- بیست و سوم دیماه نودُ 2- پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید

اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید

 

اگر هر روز شارژش می کردید

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت می کردید

پایِ صحبت‌هایش می نشستید ...

پیغام‌هایش را دریافت می کردید

پول خرجش می کردید

براش زیور آلاتِ تزئینی می خریدید

دورش یک محافظ محکم می کشیدید

در نبودش احساسِ کمبود میکردید

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود

حتی مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش می سپردید

همیشه و همه‌جا همراهتان بود

حتی در اوج تنهایی‌ و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود

با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست  

الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ می کنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید  

 

جواب

 

  بسیار زیبا بود ولی یادآوری می کنیم که   گوشی سر خود حرف نمی زنه

گوشی با یک دکمه خفه می شه

گوشی نمی گه چی بخر چی نخر گوشی نمی گه چرا دیر اومدی

گوشی می تونه روی سایلنت باشه

اصلا گوشی می تونه خاموش باشه

گوشی نمی گه شب زود بیا بریم خونه مامانم

گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو نبردی  

گوشی نمی گه بچه می خوام

گوشی با دوستاش بیرون نمی ره  

گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره

گوشی ساعتی یه بار ازت نمیپرسه الان داری به چی فکر میکنی

گوشی صبح که از خواب پا میشه نمیگه خواب بدی دیدم..... تو داشتی به من خیانت میکردی

  راستی از همه اینا مهمتر   بیشتر مردم سالی یه بار گوشی عوض می کنن



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

تو.....بُردی!!!

بالاخره زحماتت به بار نشست

این بُرد حق تو بود.......

تمام انرژی ات را صرف کردی

روز و شب آرام و قرار نداشتی

و بالاخره موفق شدی!!!

پیروزیت بر  "عشق" مبارکت باد.

                                     محمد جاوید- بیستم دیماه نود و 2 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٩ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یه وقتائی دلم میگیره.......

وقتی میبینم

تا دروغ نگی کارت راه نمی افته

تا بدی نکنی هواتو ندارن

تا کلک نزنی هیچی نمیشی

تا ماسک نزنی جواب سلامت رو نمیدن؛

چرا باید همش نقش "یکی دیگه" رو بازی کنیم ؟؟؟

چرا باید همش "بد" باشیم تا "خوب"زندگی کنیم؟؟؟

چرا........................................................... ؟؟؟

                 محمد جاوید-19 دیماه نود و 2 - پایتخت آهن و دود و دروغ

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

شروع میکنم......

نمیدونم از کجا ولی دستم رو باز میگذارم  تا خودش بگه!!!

آخرین پست وبلاگم رو اواخر سال نود و یک نوشتم....

از اون موقع تا برج 6 امسال دسترسیم به اینترنت محدود بود(بخوانید بدون دسترسی) 

بعد از اون هم فیسبوک و کار عکاسی و خرده کارای دیگه، نمیگذاشت تا مطلبی بنویسم...

امروز بعد از 8-9 ماه اومدم توو کلبه ای که توو فضای مجازی ساخته بودم ، درش رو باز کردم، خاکش رو گرفتم، نامه هائی که برام از لای در انداخته بودن توو خوندم و بعضی هاشون رو جواب دادم، الان هم یه چائی ریختم برای خودم و نشستم و دارم براتون قصه ام رو میگم.........

اینقدر حرف داره از کله ام میگذره که نمیدونم کدومشو تعریف کنم!!!! سالها پیش ، یه دوربین عکاسی داشتم که مادر بزرگم از دیار کفر برام سوغاتی آورده بود، یه دوربین ricoh 135  با یه لنز ثابت 50 میلی متری ... (حرف 30 سال پیشه........) عکس باهاش میگرفتم و کلی حال میکردم.....نمیدونم اون دوربین چی شد ؟؟؟؟؟ اما میدونم از 3-4 سال پیش که شغلم رو بوسیدم و گذاشتم کنار ف تصمیم گرفتم برگردم به همون عشق بازی قدیمم و عکاسی کنم ، یه دوربین Nikon D90 خریدم و شروع کردم .....یه کم که گذشت ، فهمیدم که خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم و افتادم دنبال یاد گیری ....الان دو سال و نیمه که دارم دوره های مختلف رو میگذرونم و به لطف خدا ، استادائی رو داشتم که همشون عاشق این کار بودن و با جون و دل آموزش میدادن؛ من هم البته هدفم روشن بود و با پشتکار تونستم راه رو طی کنم؛به هر روی ، امروز داره نزدیک به3 سال میگذره و خیلی چیزا یاد گرفتم...... 

میخوام یه چیز بگم....... هدفتون رو از زندگی گم نکنین!!!!!! آرزوهاتون دست کم نگیرین و برید دنبالش ...هیچ وقت هم برای شروع دیر نیست....فقط تغییر شرایط، شهامت و زحمت میخواد ، که همه دارن و بعضی ها ازش غافلند.

این نه نصیحته ، نه حکم!!!!!!

فقط تجربه منه توو مسیر سخت زندگی....

ضمنا دوباره میخوام نوشتن رو شروع کنم....ببینم چی پیش میاد!!!

دوستتون دارم و براتون بهترین ها رو آرزومندم

یا حق

محمد جاوید - دیماه نود و 2 - پردیس



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

بغض دارم....

نمیدونم یک سال دیگه هم به عمرم اضافه شد؟ یا یک سال از عمرم کم شد ؟

1391 هم داره آخرین نفسهاشو میکشه....تا بره و مثل میلیون ها سال گذشته ، به بایگانی تاریخ بپیونده-......

نوشتنم توو سال 91 کمرنگ شد....اما تصویر پردازیم قوی تر شد.....

اینم لابد مال همون اضافه شدن به عمره....

اما من که میگم از عمر کم شدنه.....

ته داستان چیه؟؟؟؟؟به کجا میرسیم نهایتش ؟؟؟؟حلول عید نوروز و با چشم به هم زدنی چهارشنبه سوری و باز هم نوروزی دیگر..... چیست حاصل این تکرار ؟؟؟

کاش عینک نمیزدم....کاش نمیدیدم... کاش همون جوری کور مال کور مال توو پیچ و خم زندگی می لولیدم و دلخوش بودم به عیدی رئیسم و دوزار دو دره کردن بیت المال که حق خودم بود که داشتم به زور از دهنشون بیرون میکشیدم...

دلم میخواست غر بزنم.... خوب زدم....

اما هنوز..

بغض دارم

برای رنجی که میبریم....برای رنجی که میبرن ...برای اشکها...ناله ها...

غصه ها...خجالتهای دم عید... برای خودم ...برای اون.... برای اونا...

ته نداره این نوشته......

             محمد جاوید -اسفند 1391 - پایتخت آهن و دود و دروغ



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

فقر ، چیزی را " نداشتن " است،
ولی آن چیز ،
پول نیست
طلا و غذا نیست
فقر، گرسنگی نیست
فقر، عریانی هم نیست
فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتۀ کتابفروشی می نشیند
فقر، تیغه های برندۀ ماشین بازیافت است،که روزنامه های برگشتی را خرد می‌کند
فقر ، کتیبۀ سه هزار ساله‌ای است که روی آن یادگاری نوشته‌اند
فقر، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می‌شود
فقر ،با سلاح "مذهب" ربودن مغزی است که فکر می کند
فقر ، همه جا سر می‌کشد
فقر، شب را " بی غذا " سر کردن نیست
فقر، روز را "بی اندیشه" به سر بردن است

صمد بهرنگی

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٩ | ۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

من به داشته هایت احترام نمیگذارم؛ به داده هایت احترام میگذارم

من به مدرک تو احترام نمیگذارم ؛ به درکی که در رابطه ات با من بکار میبری احترام میگذارم

من به ثروت تو احترام نمیگذارم؛به معرفتی که در برخورد با من بذل میکنی احترام میگذارم

من به نژاد تو احترام نمیگذارم؛به فرهنگی که از خود بروز میدهی احترام میگذارم

من به جنسیت تو احترام نمیگذارم؛ به شخصیتی که در مواجهه با من از خود نشان میدهی احترام میگذارم.

من  به افکار و شعار های تو احترام نمیگذارم ؛ من به عمل تو احترام میگذارم.....

من به داشته هایت احترام نمیگذارم؛ به داده هایت احترام میگذارم

                        محمد جاوید-اردیبهشت 1391-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

عشق آمدنی است.......
نه خریدنی ست، و نه با گدائی و خواری بدست آوردنی!!!!
دلت را صاف کن.....
بگذار تا تمام تو، پر از "او" بشود.......
آنگاه خواهی دید ، که "او" خودش را در جامه "وی" خواهد پوشاند و به زندگیت خواهد آمد، تا جبران تمام نداشته هایت بشود.....تا کاملت کند
معجزه چیزی نیست جز یکی شدن تو با او.....یکسره او شدن .... نه یکسره تو شدن!!!!!!
و آنگاه خواهی دید، تمام آنچه را که روزی برایت رویا بود.....

 

                          محمد جاوید- 27-فروردین-91- هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید
خدایا......... از اون بالا معلومه؟؟؟؟؟
یه لطفی بکن.....یه کم با دقت به این خیابون ولیعصر....از سر تا تهش....
منظورم از میدون راه اهن و منیریه تا ونک و تجریشه....
یه نگاهی بنداز.......میبینی چه کنتراستی برقراره ؟؟؟؟؟؟
اینا همش مال اینه که تو جای حق نشستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم اگه از جای حق بلند بشی و خود حق جای خودش بشینه شاید بهتر بشه ها!!!!!! از ما گفتن.......
امضا :بنده خودت

پ.ن: کنتراست = تضاد بین روشنی و تاریکی

 

               محمد  جاوید- 28.دیماه .90 - هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

دردا.....نمیدانم باید "دلگرم" بود یا "دلگیر" ؟؟؟؟

که اصغر فرهادی ، فقط یک گوشه کوچک

از فاصله بین دغدغه ها و خودخواهی های رایج در این "مملکت عشق ممنوع" را بین دو جنس مکمل به تصویر کشید وتمام دنیا را تحت تاثیر قرار داد؛

براستی به کدامین قهقرا رهسپاریم؟

که این رقابت ها و خود خواهی ها، روزمره گی مان شده و دیگر هیچ کَکی هم پیدا نمیشود که وجدان خواب آلودمان را بگزد........

سفر از سنت به مدرنیته مدتهاست در این "بوم" آغاز شده ،

اما به قیمت تخریب یکدیگر ........

به کجا میرویم ؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد جاوید-27.دیماه.90-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

نوشت :
دیگر نه
آدم، آن آدم است
و نه حوا، آن حوا
من و تو زاده ی کدامین دو نخستینیم
که نه بوی آدمیت داریم و
نه هوس حوا. . . ؟!

نوشتم :
شاید شیطان هم عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد !!!!!!

چه میدانیم ....

شاید ما هم محصول همخوابگی نهانی شیطان و حوا باشیم......

اینقدر ها هم بعید نیست!!!!!

                                    محمد جاوید-زمستان 90-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

گفت :

تو ماه هستی.......

گفتم :

تو هم آسمونی......

بودنم به  بودنت بسته ست،

بدون تو ، من هیچم!!!!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٥ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

دلم برای حسین پناهی تنگ شده.........

خیلی دلم میخواست بدونم اگه اینروزا زنده مانی میکرد ، چی میگفت!!!!

اما واقعا چه شهامتی داشت......

وقتی که همه بلیط به دست ، توو صف نامرئی مرگ ایستاده بودند؛

  بدون توجه به هیچ نگاه هرزه ای ،

دوید و بی بلیط سوار قطاری شد ، که خیلی ها دلشون میخواد ازش جابمونن...

یادش بخیر......

وقتی با بغض میگفت :

 آری...گلم....دلم ...... حرمت نگه دار؛کاین اشکها خونبهای عمر رفته من است...

روحش شاد............یادش به دل.......

                  محمد جاوید-1390.10.6-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٥ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

خدایا..........

میدونم صبرت زیاده.......

میدونم قدرتت زیاده.........

میدونم تقدیر رو تو رقم میزنی........

اما......................................................

بیاو اینقدر صبر و قدرتت رو به رخ ما نکش!!!!!

یکمی هم لباس ادم تنت کن ، بیا رو زمین ، ببین چه خبره!!!

از اون بالا زیاد معلوم نیست همه چیز.........

بیا پائین ، به اندازه خودت عشق بده به این مردم ، تا ببینی که چیکار با دلت میکنن!!

اونقت اگه خواستی بری ، جون هر چی خداست ، دست منم بگیر......

خسته است دلم از این همه بی خریداری عشق......

عشقی که تو آفریدی!!!!!!!

خدا................

یه ریزه منو مرگ بده...... مگه قدرتش رو نداری ؟؟؟؟؟

منتظرتم......خ د ا .................

                        محمد جاوید- 1390.10.5-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳٠ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

جه خوبه که امشب بلند ترین شب ساله………

لا اقل امشب میتونم یه دقیقه بیشتر هم که شده

خیلی چیزا رو توو خلوت شبانه ام نگاه کنم

به بعضی چیزها بخندم از ته دل

  و اشک بریزم برای خیلی چیزا

آخه وقتی شبه،

هیچ کس اشکتو نمیبینه که بخواد ازت چیزی بپرسه

هیچ کس هم نیست که به خندیدنت حسادت کنه

یا بخواد پیش خودش بگه، اینم دیوونست!!!

امشب شب خوبیه برای یک دقیقه بارش بیشتر……

بدون هیچ نقابی…..

عجب شب خوبیه این یلدا

یلدا تون مبارک

 

                                                   محمد جاوید-یلدای 1390-هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٦ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم

یاد ِ همه ی آنهایی را

که با نبودنشان ، بودنمان را

به بازی گرفتند

به او بگویید

دیگر "او" های نوشته هایم را

به خود نگیرد

از این به بعد او دیگر آن "او" نیست . . .



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢۱ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یه وقتائی.....

یهو یه ادمی سر راهت قرار میگیره؛ که دلت رو میلرزونه..... انگار سالهاست میشناسیش..........اون وقته که یه دلشوره میاد سراغت؛ یه حس عجیب و غریب.... 

اون آدمه میره....اما جای نگاهش رو ، روی تمام روحت جا میگذاره..... و تو می مونی و یه حال عجیب که نمیدونی خوبه یا بد ؟

نمیدونی باید حالت خوب باشه یا بد ؟

نمیدونی اگه دوباره دیدیش میتونی بهش بگی اونی رو که توو دلته ؟؟ یا باید ساکت باشی و فقط نگاهش کنی ؟؟؟؟

میخوای بهش بگی ، اما توو وجود خودت  از اینکه آخرش رو میدونی تمام تنت میلرزه،

میخواهی نگی.....یه چیزی درونت نیشت میزنه........لعنت به این تجربه ها ......

الان ، برای من ؛ از اون یه وقتاست.............

چه کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو میدونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد جاوید - 21-آبان- 1390 - هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٤ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید
... امشـــــــــــــــب دلـــــــــــــــم می خواست تمام کوچه های دروس را تا بالای احتشامیه - خلاف جهت آب جوی ها - قدم بزنم و یک نفر برایم تعریف کند که چطور "قیاس" می تواند مفهوم پیدا کند در یک دنیای افلاطونی و فکر کنم به کلمه ی دلتنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی ندارد و قشنگترین اتفاق بد دنیاست. چه حس بی کلامی است دلتنگـــــــــــــــــــی!
پر است از سکوت که انگار بعد چهارم آن است و وقتی میآید ، زندان سه بعدی یودنش را میشکند و بعد حس آشنای یک جور خلسه ی غریب ...!

... چیزی در فضای اتاق هست که آزارم میدهد ، اما نمیدانم چیست. دلتنگی را نمیشود با بطریهای شیشه ای و قوطیهای فلزی پاک کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره ی کسی را به یاد آورده ای که تازه به نبودنش عادت کرده ای ؛ و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته میشود و آنوقت تو می مانی و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله ، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است...!

... همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود ندارد ، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچک ، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می اورد به گذر دقیقه های آن روزت...!

... وقتی کسی نداند که کجا و چه طور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگ تکه تکه شده باید اشک بریزد ، وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود به یادت بیاورد همه چیز را ، نبودن دیگر معنا ندارد ، مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته...!

مرگ بازی (مجموعه داستان) / پدرام رضایی زاده


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٠ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یک عده از دوستان خوبم ابتکار بخرج دادند و یه قرار زیست محیطی رو ترتیب دادن...... از بس که آشغال و زباله های گردشگر نما ها توو جزیره میانگکاله ولو شده ، دلشون سوخته برای پرنده های مهاجری که میخوان مدتی رو در کشورمون بمونن....لینک مطلب رو میگذارم.....این کمترین کاریه که در برابر اقدام بزرگ و سمبولیک اونا میتونم انجام بدم.....ضمن اینکه، با کمال افتخار همراهشون میرم و امیدوارم که هر کدوم از شما دوستای خوبم که این مطلب رو میخونید ، با لینک دادن به وبلاگ میانکاله ، تبلیغ رو بیشتر کنید تا این اقدام بیشتر منعکس بشه....به امید روزی که زمین از شر ساکنانش در امان باشه......

http://miankalehsit.persianblog.ir/post/329/

روزگارتون قرین عشق و برکت.......

تا بعد.......بدرود



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٠ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید



تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٥ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

آنقدر ، در مقابل محبت،


دست و پایم را "گم" کردم؛


که "دیگران"


من را "بی دست و پا" میبینند!!!!!

 

محمد جاوید- هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳۱ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یه روزائی، وقتی 7-8 ساله بودم؛

 یه آدم 20 ساله رو که میدیدم، فکر میکردم چقدر بزرگه!!!!!

وقتی  20 ساله شدم، یه وقتائی که یه آدم 30 ساله رو میدیدم ، فکر میکردم: اوووووه، چقدر بزگتر از منه، و ، خوش بحالش، چقدر بزرگه!!!!!!!

وقتی 30 سالم شد ؛ آدمهای 40 ساله برام حکم یه پیش کسوت رو داشتند و بزرگ بودن...

الان که 40 سالمه، وقتی یه آدم رو میبینم ، دیگه برام مهم نیست که چقدر بزرگه،اینروزا ملاکم اینه که : چقدر آدمه ، آدمه؟؟؟

نمیدونم...... شاید تو مرز 50 سالگی (اگه تقدیرم باشه که هنوز توو این دنیا موندنی باشم) این نوشته رو یه بار دیگه بنویسم ، با یه پارگراف اضافه ؛ که توش خواهم نوشت:

وقتی 50 سالم شد ، فهمیدم که ....................

     محمد جاوید - آخرین روز تابستان 1390 -  هشتگرد

 



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۸ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید
بـعـضـیـهـا رو بـایـد از تـو رؤیـات بـکـشـی بـیـرون
و
     مـحـکـم بـغـلـش کـنـی،

بـعـد آروم در گـوشـش بـگـی :

آخـه تــــــــــــــــــــــو چـرا واقـعـی نـیـسـتـی لـامـصـب...!


تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٧ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته، تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...

خواهش میکنم شیر کنید ، آنقدر که بی اجازه به رخشان کشیده شویم.



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٤ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

سالهابود ، کودکانه،

در رویائی شیرین.....

خود را در اغوش مادری میدیدم؛ مهربان..

که فداکارانه، پستان پر از زندگیش را

در دهانم نهاده بود .....و.... من میمکیدم....."شیره زندگی" را.....

تنها، وقتی " چشم گشودم"

دیدم...... تنها هستم

و پستانک خیال در دهانم.........

باید برخاست..........

به دور باید افکند، پستانک های خیال را،

و "تنها" بود.............

در آغوش پر مهر "زنـــــــــدگــــــــی"

"لحظه حال" را ،مکیدن باید.....

            محمد جاوید-17-5-1390هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

یک سال پیش بود که بالاخره نوشتن مشق عشق رو شروع کردم.....

بالاخره خودکار رو کنار گذاشتم و دستم رو با کیبورد آشتی دادم و به دلم هم گفتم : با هاش خوب باش.... اونم مثل کاغذه....  فقط یکمی مدرن تر !!!!  بگو اونی رو که چند وقتی بود با کاغذ و خود کار میگفتی...... و حالا .... یکسال گذشت از اون نصیحت من ..... از دلم ممنونم.... قبول دارم که هنوز هم خیلی وقتا باید کاغذ رو ببینه تا بتونه حرفاش رو بهش بزنه...اما انصافا با دوست جدید و مدرنش هم درد دلهائی داشت.....

یکسال..... 365 روز...... چقدر زود گذشت.....

یکسال با خودم گفتم: از دل برود هر آنکه از دیده برفت!!

اما دیدم :  از دیده برفت آنکه از دل نرود....!!!

از  اون شوریدگی پارسال اما..... الان یه غم کهنه مونده که دیگه نمیشه از خودم جداش کنم...... با وجودم گره خورده و باعث خیلی از اتفاقائی شده که امروز که میبینمشون از وجودشون خرسندم...... بگذریم....

توو این یکسال با خیلی از دوستانی آشنا شدم که ندیدمشون، اما از راه دور تونستیم با هم دوست بشیم و دغدغه "غم و شادی" همدیگر رو داشته باشیم.... یه عده موندن و یه عده رفتن ....اما این مهمه که همه موندنی شدن!!!

از همه موندنی ها سپاس گذارم ..... همه دوستانی که با مهرشون من رو به این دنیای مجازی سنجاق کردن و بهونه ای شدن که بتونم بنویسم و درد دل کنم..... و اونا گوشای خوبی شدن برای شنیدن ...... از همه تون ممنونم.......

و دیگر اینکه: ماه رمضان از راه رسید.... کاری به حکومت و نوعش و این که چی به سر اعتقادات مردم اورده ندارم..... فقط در یک کلمه : امیدوارم توو این ماه مبارک، قدر خودمون رو بیشتر بدونیم و آزمونی بشه برای اینکه ببینیم چند مرده حلاجیم!!!!

از همه تون التماس دعا دارم.......... و دست آخر هم:

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...... هر کجا هست خدایا، به سلامت دارش.

یا حق.......

                   محمد جاوید- 9-5-1390 (برابر با اول ماه رمضان) هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۸ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

خدا گوش کن؛این منم یار دبستانی؛باهات کلی حرف دارم؛ سی ساله که خوابیدی و خبر نداری که... طاهره خانوم هنوز گوشه ی مریض خونه س؛کبری تصمیم به خودکشی گرفته آخه فیلمش بیرون اومده؛چوپان دروغگو رئیس جمهور شده؛جنازه ی سوخته ی سفید برفی رو اطراف جنگل پیدا کردن؛میگن هفت کوتوله ها یکجا بهش تجاوز کردن؛بیچاره زیبای سوخته! خدا با توأم گوش کن... دهقان فداکار منتظر اجرای حکم اعدامشه؛گیله مرد هنوز داره صدای شیون زنشو اینبار از سمت کهریزک می شنوه؛قانون اساسی ما شده قانون جنگل؛شیر رو تو خونه اش زندونی کردن و روباه مکار با جسم ناقصش شده سلطان جنگل؛آخ که کجایی سردار جنگل! دختر کبریت فروش به خودفروشی افتاده؛گروههبان گارسیا سرلشکر شده؛زورو رو به جرم اغتشاش دستگیر کردن ؛میگن آقا گرگه خانوم بزی رو صیغه کرده و شنگول و منگول وحبه ی انگور آواره شدن؛ارباب لگری شده دادستان کل کشور؛خدا بیامرزه عمو تم رو آخرش راحت شد... خدا پاشو؛چقد می خوابی؛ سی سال کمت بود؟ یار دبستانی،دبیرستانی شد و دانشگاهی شد و چوب الف هنوز رو سرشه! خدایا به خدا نیستی؛اگه هستی پس کجایی؛اگه تو هستی پس اینا چرا هستن و اگه نیستی پس چرا میگی هستی؟ خدا تورو خدا دیگه پاشو... (نقل قول از سایت بالاترین)



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٧ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ذهن را رها کن و به دل درآویز.

این نخستین تغییر است. کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن.

روشنفکری کمتر،‌ الهام بیشتر،‌ فکر کردن با فریب همراه است.

وا می داردت که احساس کنی به کارهای بزرگ مشغولی. اما تنها به برپایی قصرهایی بی بنیاد دست می یازی.

آری، افکار چیزی نیستند جز قصرهایی در ورای آسمان.......!!!!



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 مترسک؛ زیر آفتاب داغ تابستان ، از آن همه بیهودگی و روز مره گی، به ستوه آمده بود....

نمیدانست برای چه آنجاست؟نمیدانست چه میکند ؟ لحظه ها ، سالی بر او میگذشت و روزها قرنی! گویا تنها ، نفرینی ابدی، او را وادار کرده بود که تمام عمرش را در این دنیا، سر پا بایستد، و تنها............ تنهای تنهای تنها، بدون همنفسی، بدون هم صحبتی، بدون .......؟؟

بدون همه چیز میدید خودش را ، الّا تنهائی....!!؟!! آنقدر تنها میدید خودش را، گویا تمام میراث تنهائی جهان را، یکجا به او پیشکش کرده بودند......................

یکی از همان روزهای بیهوده!  تصمیم گرفت آن میراث نفرینی را بدور افکُنُد، و فقط هم صحبتی داشته باشد.... کسی چه میداند؟ شاید هم همدلی!!!!قدم از خودش بیرون گذاشت وبا سری بالا، به دیگران هم نگاه کرد!!!! نگاه کرد...... نگاه کرد..... دید و دید و دید........ تا ..... برای بار چندم ....نگاهش به کلاغ بزرگ و سیاهی افتاد، که بر روی درخت تبریزی کنار پرچین مزرعه، به همراه موسیقی باد، با شاخه های جوان تبریزی میرقصید و به او هم؛ زل زده بود! در دل کلاغ چه میگذشت ؟؟؟............. شاید او هم از تنهائی به تنگ آمده بود؟؟؟ مترسک دل باخت! دل بست! نه یک دل...... که صد دل ...... فریاد زد : عاشــــقـــــتـــــم!!!!؟؟؟؟ اما ته دل نداشته اش، صدا اینگونه پیچید : از تنهائیم گریزانم...!!!

کلاغ  نیشخندی زد که به لبخند شبیه بود!! و چشمکی زد و با ناز، پرگشود و بر روی دستهای مترسک فرود آمد و نشست... کلاغ،حالا دیگر مطمئن شده بود که، آنکه تا دیروز جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت، تکه هائی از چوب و پارچه است ، که حتی نمیتواند معشوقه اش را در آغوش بگیرد....!!! تمام وجود مترسک شور بود و دلخوشی؛ تمام وجود کلاغ هم.......!!!

چه هم آغوشی پر تمنا و پر امیدی!! در دل یکی شوق وصل موج میزدو در دل دیگری، سیر شدنِ بدونِ پرواز..... اما مهم این بود که هر دو میگفتند: عــاشــقــتــم!!!!!

دو ماه بعد......... کلاغ سیاه تپلی، بر روی تن خزان زده  تبریزی موقر، بالهایش را میجورید؛ و به مترسکی نگاه میکرد، که واژگون، روی هیزمهائی که برای گرم کردن کلبه مزرعه دار؛ در گوشه مزرعه، تلنبار شده بودند، افتاده بود، و تنش هنوز، بوی فحش های مزرعه دار ی را میداد، که غارت مزرعه اش را، توسط خیل کلاغهای سیاه، تنهاو تنها، به گردن مترسک انداخته بود......

بعد از فریادهای مزرعه دار بود که تازه مترسک به خودش آمده بود، که او ، آنقدر ها هم تنها نبود... او انقدر ها هم بیحاصل روزها را به شب نمی آورد... او مسئول حفظ مزرعه بود!!!! تازه وقتی توسط دستهای بزرگ و پینه بسته مزرعه دار از زمین جدا شد، دانست که زمین در پایش افتاده بودو پاهای او را عاشقانه در آغوش گرفته بودتا او بتواند بایستد..... تمام گندمهای قد و نیم قد ، عاشقانه او را مینگریستند ، که همچون کوهی ، سایه بر سر انها انداخته بود، آری.......... همان وقت بود که مترسک فهمید؛ که ایکاش ، به جای چشم دوختن به دورها، کمی..... فقط کمی به زیر پایش هم نگاه میکردو میفهمید که تنها نیست، بیهوده نیست؛ و ای کاش پوزخندِ دلِ کلاغ سیاه را هم میشنید؛ که فارغ از منقار سیاهش که فریاد میزد عاشقتم؛ با رذالت میگفت: چه لقمه بزرگی!! چه لقمه ارزانی!! .... وای دریغ.... که دیر فهمید... دیر دید....  و این شد ...... که ..... حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه شد!!!

محمد جاوید – 27-02-1390 هشتگرد



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٢ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند،

اه ای رفته سفر، 

که دگر باز نخواهی برگشت،

کاش می امدی و می دیدی که  عرصه ی این  دنیای بزرگ،

 غم الوده ی  جدایی هاست و بدانی که:

 از دل نرود هر انکه از دیده برفت...



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

درود بر تمامی دوستان خوبم.....

مدتی است که در گیر خود شناسی هستم؛ اونم توسط یک استاد وارسته و اهل دل،

سرکار خانم دادبه....... از اونجائی که این رسم (بخوانید قانون) کائناته ، که وقتی نیتی رو میکنی و وارد راهی از راههای معنوی میشی، متضاد ها آشکار میشن تا همت و پشتکارت را محک بزنن، برای من هم این مسئله در حال وقوعه و دلیل غیبت ها و گاه گاه سر زدن هام رو هم همین میدونم. یه مطلب نوشتم، و امیدوارم که بزودی، ویرایشش کنم  و براتون روی وب بگذارم.

اما حرف اصلیم........ اینه که ....... از همه دوستای خوبم که با پیغام هاشون من رو شرمنده لطف و دوستی شون کردن، کمال تشکر رو دارم و از همین جا، از همشون عذر خواهی میکنم که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم و بطور خصوصی براشون جواب بنویسم....علتش رو بالا نوشتم، امیدوارم که من رو عفو کنین و من رو از حضورتون بی بهره نگذارید، ضمن اینکه : خیلی به دعاتون محتاجم، برای استقامتم توو این مسیر و شکیبائی در گذر از ناهماهنگی های پیش اومده ..........

براتون یه دنیا عشق و آرامش و صلح طلب میکنم......

دوستتون دارم...... تا بعد

یــــــــــــا حــــــــق



تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٥ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

چه ساده است.....

پاک کردنِ رویِ میزی، که سهوا کفشم را روی آن گذاردم.......

تو بگو، تو، مدعی........

چگونه، جای پاهای لجن آلودت را

بر تمام روحم

پاک کنم....

دستمالی سراغ داری ؟؟؟؟

به من هم نشانش بده.........

من آلوده توام.......

محمد جاوید - هشتگرد



تاريخ : ۱۳۸٩/٩/۱۱ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

به دیدارم بیا،

پروا نکن.......

کمرنگ تر از آنم که

 به "من" آغشته شوی.........

اما......... خودمانیم........

گیرم به "من" هم آغشته شدی!!!

مگر از سیاهی بالاتر هم ،رنگی هست ؟؟؟؟؟

نترس....

نزدیکتر بیا...

 

محمد جاوید- 12-آذر 89



تاريخ : ۱۳۸٩/٩/٧ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

آنچه پرنده را وادار میکند که بال بگشاید و پر بزند،

در قفس...............

علیرغم تمامی دردها،

در لحظه برخورد با میله های آهنی......

یا میله های برنجی .......

شوقی است که به پرواز دارد.........

رو یائی ست که با آسمان بافته است.....

و  دور خیزی ست به سوی بینهایت اش.....!!!!

روزی...... در لحظه ای ابدی.......

در قفس ، گشوده خواهد شد......

آن لحظه..........

مرحمِ کبودی های روی سینه پرنده است،

آن لحظه...........

گاهِ تحقّقِ رو یاهای پرنده است؛

آنچه باعث میشد،

که بال بگشاید و پر بزند در قفس..... 

علیرغم تمامی دردها،

در لحظه برخورد با میله های آهنی......

یا میله های برنجی .......

 

محمد جاوید –آبان 1389 



تاريخ : ۱۳۸٩/٩/۳ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

در گورستانی قدیمی و متروک..........

خارج از شهر پر هیاهو........

میهمانِ، آیندِگانِ ، خیلی گذشته ها بودم.....

چه نجیبانه مرا پذیرفتند......................

بی هیچ غرور و تکلّفی؛

لختی آسودم........... آسوده.....

در ازای این همه میهمان نوازی،

تنها، با کلامی........

 از حضورشان رخصت می طلبم......

خدایتان رحمت کند...........

(بیاد مرحومه، مرضیه زند تهرانی....... آنکه هرگز ندیدمش، ولی حسش کرده ام!!!)

محمد جاوید- سوم آذر- 1389



تاريخ : ۱۳۸٩/۸/٢٧ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

واژه......

 مولودِ نامیمونِ

وصلت روح و احساس است.........

واژه محدود است...........

واژه نا رساست ............

واژه ناقص است............

 وقتی روح، ترغیبت میکند

به فریاد.........

و صدائی از حنجره ملتهبت بیرون نمی جهد،

تازه، پی میبری...........

که، چقدر شهر واژه حقیر است ؛

در برابر سیل احساس .

چقدر توان فرساست،

ریختن دریای احساس درون ظرف بی مقدارِ واژه!!!!!! ،

و چه بیهوده تکراری است...........

بی جا نبود که شاعری گفت :

سکوت ؛بالاترین ترجمانِ فریادِ روح است.........

سکوت میکنم.............

واژه محدود است...........

واژه نا رساست ............

واژه ناقص است............

محمد جاوید- آبان 89     

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۱٦ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

عـــشــق

موجب بیداری احساسی در درون انسان میشود

که ،

به تجلی بیرونی آن هنر میگویند......

 

هنر ناب و اصیل همین است.

.... غیر از آن تقلیدی است عبث و طبلی توو خالی......

هنر بدون عشق

تنها یک شغل است.....

یک آخور.....

 

محمد جاوید-آبان



تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۱٦ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید
جائی نوشتم :

یکی از فرزندان عشق، هنر نام دارد........

دوستی برایم نوشت :

و فرزند هنر، انسان است!!!!!

برایش نوشتم:

و کدام انسانی است که قدر خود را بشناسد

و افتخار کند به فرزند هنر و نواده عشق بودن؟؟؟؟؟ .....آنم آرزوست.....

برایم نوشت :

آدمی که با پوست انداختن، موفق شود به انسان شدن.......

برایش نوشتم:

این پوست اندازی یا به قولی زایمان،

هر چند درد ناک ،

اما نتیجه اش  مشعوف کننده است....

کاش همه ما آدم های دو پا، این زایمان رو به موقع انجام بدیم....

قبل از اینکه به یائسه گی دچار بشیم.....

ودیگر ننوشت.......... 

گوئی Disconnect   شده بود !!!!!!!

محمد جاوید - هشتگرد



تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۱٩ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

در ماه مهر....

 بی مهری هایت

به اوج رسید.....

چه تناسبی......!!!!!!

شاید،

نگاهت بجای مهر،

به پائیز بود؟؟؟

 

محمد جاوید

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۱٩ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

چقدر ساده است؛

دعوا کردن بچه های کنجکاوی که،

تنها.....

با یک شیلنگ آب،

و قرار دادنش در سطل زباله پارک

زنده بودنشان را جشن میگیرند...؛

توسط ما آدم بزرگ ها!!!!!!!

نکند........ به این جشن....

حسد میبریم؟؟؟

محمد جاوید



تاريخ : ۱۳۸٩/٧/۸ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.

 

ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است.

اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان.اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد. چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی.

ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

بر گرفته از وبلاگ فرجام



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۳۱ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

پائیز از راه رسید..

سی و نهمین پائیز زندگی من..

ولی ،

اینبار،من ،

زرد شده ام....

خشک شده ام....

میمیرم.

درختان

چه بی اعتنا؛

با برگها ، به عشق بازی مشغولند....

این بار ،

پائیز فقط برای من از راه رسیده.......

قدمت مبارک، پائیز هشتاد و نه!!!!!!!!!!!

محمد - جاوید



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٩ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

تازه بعد از مدتها، فهمیدم که مسائلی رو که دنبالشون هستم، توو هنر ...... از نوع تجسمی و موسیقی و زندگی!!!!!!!!  در واقع در مکتبی بنام مینیمال آرت خلاصه میشه و بنده در واقع جزو متابعان !! و طرفداران یک مکتب هنری هستم!!!!!!!!!!!!!!!یولتشویق

( اینو نوشتم برای یه عزیزی که میگفت: شما از چه سبک هنری هستید؟؟؟تعجب؟؟؟ و اصولا سبکی رو دنبال میکنید؟ متفکریا جزو آدمهای بلاتکلیف کره زمین هستید؟؟دلقک؟؟)

از امروز تصمیم گرفتم که روزی یه کارت تبریک برای خودم بفرستم..........قهر

و ضمنا دماغم هم، پس از این استنتاج، حدود 15 سانتیمتر بالاتر رفته... و در موقعیت جدیدی بین ابرو ها تا رستنگاه موهای در حال ریزش بنده قرار گرفته....فرشته

فلذا با توجه به موارد ذکر شده بالا و ذکر نشده روبرو!!!!!!!!! و بنا بر روحیه هنری فوق تصور بنده:

به سراغ من اگر می آئید..........

   با وقت قبلی باشه...plz

پ.ن 1: برو بابا حال نداریم.....

پ.ن.2: اگه توو مقر سازمان ملل در نیویورک سخنرانی میکردی، چیکار میکردی ؟؟؟؟؟

پ.ن.3:تو بزرگ بشی چی میشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محمد جاوید



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢۸ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

کاش می دانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم !

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید 

پلک دل باز پرید 

 من سراسیمه به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور 

زود برخیز عزیز 

جامه تنگ در آر 

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !

چشم خندید و به اشک گفت برو 

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

 و به دستان رهایم گفتم :

 کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت.

 دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده ! 

 وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

 خاطرم راگفتم:

 زودتر راه بیفت 

 هر چه باشد بلد راه تویی.

 ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

 بغض در راه گلو گفت:

 مرحمت کم نشود 

 گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

 جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

 پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

 و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت :

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد کشید :

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد / اشک بر گونه نوازش می کرد/ لب به لبخند تبسم میکرد / دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

 خاطر آکنده یاد...

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/٢٠ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

اگر به یاد داشته باشی « من خدا هستم » ‌به یاد خواهی داشت «‌من آسمان هستم. » تمام رویدادهای زندگی همچون ابرهایی کوچک هستند. ابرها می آیند و می روند. ارزش توجه نشان دادن ندارند. هیچ توجهی به آنها نکن. همیشه به یاد داشته باش که تو آسمان هستی، آسمانی بیکران. هیچ ابری نمی تواند شکل تو را عوض کند. اندک اندک هیچ ابری در تو ظاهر نخواهد شد. هیچ ابری ناخوانده نخواهد آمد. تو شاید درد را فرانخوانده باشی اما لذت را فراخوانده ای و درد آن روی لذت است. اگر یکی را دعوت کنی، آن دیگری هم خواهد آمد. آنها را نمی توان از هم جدا ساخت. همیشه با یکدیگرند. آنگاه که از دعوت مهمانان دست برداری، ناپدید می شوند. به زودی لحظه ای فرا می رسد که بدون ابر باقی می مانی و این همان چیزی است که بودا آنرا نیروانا و مسیح پادشاهی خداوند می نامد.

با سپاس از دوست خوبم در cloob.com: افشین خلج

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱۸ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

عید سعید فطر

بر تمامی رهائی یافتگان از زنجیر نفس

مبارک باد



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱۸ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 
تهیه و ترجمه:گروه سبک زندگی سیمرغ


تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:e9I4-Jarq7R_NM:http://night-skin.com/upload/images/i8v86rwj1euiag2rx0oc.jpg&t=1



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٦ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

انتظار سخته.........

وقتی که نمیدونی بری یا بمونی........

وقتی که همه اش فکر میکنی هر لحظه ممکنه همسفرت بیاد،

هر لحظه، هر صدائی دلت رو به صدا و حرکت میاره......

هم نا امیدی، هم امیدواری.....

تا میائی حرکت کنی، دوباره سرت بر میگرده به طرفی که اون ممکنه از اونجا بیاد، پاهات شل میشه و دوباره..... و ده باره ....... و صد باره....... از حرکت باز میایستی.......

کاش آدما، اینقدر از خودشون مطمئن بودن و اینقدر معرفت داشتن، که وقتی میرفتن،

یه کلمه میگفتن:

خدا حافظ، برای همیشه............

و دیگری رو بر سر دوراهی ادامه زندگی حیرون موندن یا رفتن نمیگذاشتن.

                       محمد جاوید - هشتگرد



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱٥ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

10 روز سفر هم به پایان رسید.......

به هرکی میگم ، میگه اووووو ده روز..... اما انگار 1 روز بود.....

جای همه عاشقای بارون خالی بود.... اونم بارون نم نم و ریز شمال ...... البته شبائی هم بود که بارون میخواست همه چی رو سوراخ کنه.... شاید اونم درد فراق رو حس کرده ؟؟؟؟

به بارون سلام همه عاشقا و تشنه هاش رو رسوندم.....

شرح سفر رو در پستهای بعدی مینویسم...... وقتی که تونستم جمعشون کنم...... و وقتیکه دیدم .............

اینجا هنوز هواغم داره....... کاش میشد که دیگه برنگردم به این شهر........

چقدر جای بارون خالیه.................



تاريخ : ۱۳۸٩/٦/۱ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

دوستای خوبم سلام:

اونائی که لطف میکنید مطلبا رو میخونید و اونائی که منت میگذارید و به خطی

من رو شاد میکنید................

به علت قولی که به دخترم کیانا داده بودم ، بالاخره انتظار به سر رسید و مطابق سنوات گذشته !!!!! فردا داریم دوتائی میریم کلاردشت.

نوع سفر : کمپینگ( چادر و بساط.....) ، مدت اقامت: بستگی به هوا داره،

محل های مورد بازدید: ....... بعدا میگم.... با عکس و تفضیلات... البته با قلم ناقص خود بنده!!!!!!!

ممکنه بعضیا بگن: خوب نیستی که نیستی ؟؟؟؟ به ما چه؟؟؟

این پست برای اونا نیست، برای کسائیه که میان و نظر میگذارن و وقتی جواب نمیدم ، میگذارن به حساب بی توجهی..... نیستم..... وگرنه جواب همتون رو میدادم!!!!!!!!!!!!!

شاد باشید تا بعد.......قلب



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۳۱ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

من باید می رفتم خیلی زودتر،
خیلی پیشتر،
مثل نسیم که ثابت نمی ماند و در گذر است 
قبل از آنکه
جای (خدا) در دلم کم شود و
                                       - جای تو زیاد -
قبل از آنکه همه خاطره ها دستکاری شوند،
قبل از آنکه یادمان برود آمده بودیم خداپرست شویم،
مهر او پرست شویم
ناز او خریدار شویم
قبل از آنکه مهر من بنشیند بر دلت....
که راست گفته اند هر چه از دل برآید بر دل نشیند
آری من باید میرفتم و یادم رفته بود که بروم
آری این خطای من بود و یادم رفته بود زودتر بروم
اما میروم
این روزها میروم
به همین زودی ....  
باید بروم
باید بروم حتی از تو و دنیایت
مرا ببخش
اگر گاهی، جایی، توانستی مرا ببخش
میدانم نمیشود،
اما ببخش......



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۳٠ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

ایا رنج کشیدن به راستی ضروری است ؟


بله و نه !!!!!!

اگر این اندازه رنج نکشیده بودی،

انسانیت تو عمقی نداشت، تواضع و همدلی نداشتی و اکنون این مطالب را نمیخواندی. رنج کشیدن در لاک منیّت شکاف ایجاد میکند،

اما سپس در مرحله ای،

دیگر رنج کشیدن فایده ای ندارد.

رنج کشیدن لازم است تا زمانی که متوجه شوی که دیگر لازم نیست.



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢۸ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را




تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

دوستت دارم بی نهایت؛

 

اما از این دوست داشتن ،دوست ندارم برات حصار یا زندان بسازم ،

 

همونطور که از دوستی هیچ کس برای خودم حصار نمیسازم ؛

 

چون معتقدم عشق و دوست داشتن ،

 

نهایت اعتماد و آزادی رو میاره

 

و اسارت و مالکیت توی این زمینه اصلا معنایی نداره...........




تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٦ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

 

 

مردم با پایان ها آسوده نیستندزیرا هر پایان، مرگ کوچکیست. به همین دلیل است که در بسیاری زبانها برای خدا حافظی واژه ای را به کار میبرند که به معنای (( به امید دیدار)) است.

 

هر گاه تجربه ای پایان میپذیردمانند گرد همائی دوستان، مسافرت،  هنگامی که فرزندان خانه را ترک میکنند، یا رفتن یک محبوب، مرگ کوچکی را تجربه میکنی.شکلی که آن تجربه در آگاهی تو پدید آورده بودناپدید میشود. اغلب پایان یافتن هرتجربه، احساسی از تهی بودن به جا میگذارد که بیشتر مردم سخت میکوشند تا آن را حس نکنند و با آن روبرو نشوند.

 

 

 

اگر بتوانی یاد بگیری که پایان های موجود در زندگی را بپذیری و حتی با آغوش باز به استقبال آنها بروی، شاید متوجه شوی که آن احساس تهی بودن که در آغاز ناراحت کننده بودبه احساس گستردگی درونی که عمیقا آرامش بخش است ، تبدیل میشود.

 

 

 

اگر بیاموزی که هر روز به این طریق بمیری،  خودت را در برابر زندگی میگشائی.

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٦ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

کنار کلبه من،یه باغچه هست که یه صاحب مهربون و خوش برخورد!!!!!! داره من که تا حالا از فیض همسایه بودن باهاش کلی مستفیض شدم....... خدا قسمت نکند......

پریشب ساعت 1 نیمه شب بود که رسیدم ، در رو باز کردم و جیپسی رو پارک کردم و اومدم توو..... که از باغ همسایه ،یهو صدای بیش از 5 تا سگ کوچولو (احتمالا تریر) بلند شد.... نمیدونم نیتش از نگهداری اینهمه سگ اجر دنیویه یا اخروی ؟؟؟؟ به هر حال ، برای من که از صدای دزد گیر ماشینا و سیستمهای محیر العقول ماشینهای بچه های تهران فراریم، چندان آزار دهنده نیست..... 10 دقیقه که گذشت جناب همسایه تشریف اوردن بیرون و صدای واق واق سگها تبدیل شد به زوزه ...... نمیدونم طفلکیا رو با چی میزد که هر کدومشون جوری زوزه میکشیدن که فکر میکردی رفتن زیر تریلی..... 

آخه یکی نیست بگه آدم حسابی!!!!!!!! زورت به 5 تا سگ کوچولو رسیده؟؟؟ البته با آدما هم بهتر از این نمیکنه!! فقط نمیزنه ، اونم احتمالا بخاطر محاسبه دیه در دادگاهای اسلامیه..

پ.ن.١: سگا هم خوشبخت و بد بخت دارن. یه سگ توویه یه برج ، با یه اتاق خواب اختصاصی و غذای کامل و پزشک زندگی میکنه ، یکی هم از شانس بدش روزیش

می اوفته دست همسایه عزیز ما.... تازه اونا که توو بیابون ول هستن هم واسه خودشون دنیای دیگه ای رو تجربه میکنن......

این رو نوشتم که بگم : مشق عشق بین حیوونا و آدما هم هست. کو دیده عبرت گیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.2: کاش این همسایه خوب من، وقتی منو میدید ، یه لحظه دم در باغش میایستاد ، تا به بهانه یه سلام،بتونم مشق عشق رو باهاش بنویسم .اونم شاید در این زنجیره، منتظر یه سلام و لبخند باشه تا بتونه مشق عشقشش رو بنویسه. امیدوارم اون روز زود تر بیاد که آدما یکمی صبر کنن ، و فقط فرار نکنن.......

اینجوریاست.......

اینجوریاست.......



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٦ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

 

 

 نمیدونم از کجا بگم ؟

 

تنهائی داره برام عادی میشه........

 

یه وقتائی اینقدر از تنهائی میترسی که فکر میکنی یه غول بی شاخ و دمه

 

ولی وقتی ناچار میشی اون رو بپذیری، بعد از مدتی

 

دیگه برات نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه خیلی هم خوشاینده.

 

حالا فکر میکنم میتونم حس سهراب رو که گفت : به سراغ من اگر میآئید........ درک کنم.

 

حالا دیگه دو روز موندن توو تهران دیوونم میکنه!!!!!

 

گور پدر بنزین لیتری 400 تومن!!

 

اینقدر تهران میمونم که کارام رو سرو سامان بدم، به محض اینکه کارام تموم میشه

 

(بین خودمون باشه، تموم هم نشد، نشد؛ فقط فورس ماژور نباشه!!!!!!)

 

 یه خداحافظی و گاز جیپسی(جیپم رو میگم!!) رو میگیرم

 

و از اون شهر شلوغ فرار میکنم به کلبه تنهائی خودم.

 

فاصله اش از تهران 100 کیلومتره، بین زمینهای کشاورزی واقعه و الان هم که دیگه شده جزو استان البرز!!! که دیگه نگو.......

 

سرگرمیم، خوندن، نوشتن،فیلم دیدن وساز زدنه ....... والبته دلتنگی یه رفیق.....

 

 نه! یه کسی که انگار خودم بود......

 

یه روزترک کردیم هم رو ، من ترک کردم!!!!!!!

 

ولی چه باید کرد وقتی میبینی بودنت باعث میشه یه قایق سوراخ ، زود تر غرق بشه؟؟؟

 

بنظر خودم ، وقتی رابطه رو ترک کردم که باید میکردم.....

 

ولی میدونم که با این کارم خیلی چیزا رو هم با خودم اوردم،

 

اگه یه کمی صبر میکرد و یه کمی دیر تر تصمیم به تملک من میگرفت

 

 ، شاید الان اینجا نبودم!!!!!!!

 

 به هر حال....... حالا که اینجام و دارم مینویسم.

 

اینجا که هستم..... توو هر گوشه اش از اون عزیزم ، یه خاطره دارم.

 

به برکت اومدنش به زندگیم، اینجا رو که مدتها بود بیخیالش شده بودم ، آباد کردم

 

 و الان توو نبودنش تنها پناهگاهم از سرو صدا ها و شلوغیای شهریه که بهش پایتخت میگن.

 

دوستی ازم خواسته بود که از خودم بگم، اینم یه مختصری از خودم...........

 

تا بعد

 

یا حق – محمد جاوید

 

 




تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٥ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

عشق فقط میگه : تو ماله منی

 


 

عشق نمی پرسه اهل  کجایی ؟

 

فقط میگه : توی قلب من زندگی می کنی .

 


عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟

 

فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .

 


عشق نمی پرسه چرا دور هستی ؟
فقط میگه: همیشه با منی .

 


عشق نمی پرسه دوستم داری؟
فقط میگه : دوستت دارم

 

خیلی دوستت دارم........

 

آره.....

 

دوستت دارم......

 



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/٢٥ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

 

بزن زیر گریه ....  چشات تر بشه

 

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

 

بزن زیر گریه ... سبک شی یه کم

 

یه امشب غرورو بزارش کنار

 

اگه ابری هستی با لذت ببار

 

هنوزم اگه عاشقش هستی که

 

نریز غصه هات و تو قلبت دیگه

 

غرورت نذار دیگه خسته ت کنه

 

اگه نیست باید دلشکسته ت کنه

 

نمیتونی پنهون کنی ... داغونی

 

نمیتونی یادش نباشی  .... به این آسونی

 

هنوز عاشقی و دوستش داری تو

 

نشونش بده اشکای جاریتو

 

نمیتونی پنهون کنی ... داغونی

 

نمیتونی یادش نباشی  .... به این آسونی

 

خواننده ای این ترانه را می خواند ..... حرف امشب دلم است




تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱۳ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 


شنا را تنها با شناکردن می توان آموخت

نیایش را تنها با نیایش کردن می توان دریافت،

و عشق را تنها با عشق ورزیدن می توان فهمید.

 

راه دیگری نیست.

این بدان معناست که مجبوری به قلمرو عشق وارد شوی

بی آنکه چیزی درباره آن بدانی

به همین دلیل است که عاشق شدن شهامت می طلبد.




تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱٢ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

 


من یاد گرفته ام ...

 

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

 

ولی نمی دانم چرا ...

 

خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند :

 

" این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... "

 

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

 

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

 

دنبال گودالی از تعفن می گردند ....

 

دیشب ...

 

که بغض کرده بودم ...

 

باز هم به خودم قول دادم ...

 

من " سلام " می گویم ...

 

و " لبخند " می زنم ...

 

و قسم می خورم ...

 

و می دانم ...

 

" عشق "

 

همین است ...

 

به همین ساده گی ...

 


 



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱٢ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود :

سؤال از این قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟


و جالب اینکه کسی جوابی نداد!!!!!!!!!

چون در آفریقا کسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟


در آسیا کسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟


در اروپای شرقی

کسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟


در اروپای غربی

کسی نمی دانست 'کمبود' یعنی چه؟

و در آمریکا

کسی نمی دانست 'سایر کشورها' یعنی چه؟



تاريخ : ۱۳۸٩/٥/۱٢ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد جاوید

هنگامی که عشقی احساس میکنی....

 



ادامه مطلب
  • وبلاگ شخصی
  • روز مهدی